تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4026

مساهمون:

ص٤٠٢٦
شده بود و هيچ مخلصى نمىديد ، روى به صندوق شيخ آورد و به يك صدمه آن صندوق را درهم شكست و گفت : « شيخا ! كار به تنگ آمده و نام به ننگ مبدّل شده . وقت مدد و هنگام يارى است . » القصّه هرچند سلجوقشاه فرياد و زارى نمود از همّت شيخ كه هميشه مريدان آن را مىپراندند هيچ جنبشى و حركتى ظاهر نشد ، بلكه ساعت‌به‌ساعت مغولان تير بيشتر مىزدند . در اين وقت چون منگلى بيگ كه در شجاعت و مردانگى از تمام مردم سلجوقشاه امتياز تمام داشت ديد كه غير از كشته شدن يا گرفتار شدن در دست سپاه مغول چاره نيست ، پيش سلجوقشاه آمده گفت كه « زياده از اين توقّف كردن در اين بقعه مصلحت نيست . بنده متعهّد مىشوم كه با چند سوار آن مقدار نقدى كه توانم برداشت از خزانه برگيرم و پادشاه را از اين ورطهء مهلكه به ساحل نجات رسانم . » سلجوقشاه چون به واسطهء فربهى كه داشت در خود اين حالت نديد كه بر اسب تواند سوار شد و تند از ميانهء سپاه دشمن بيرون رفت ، بنابراين ، در جواب او گفت كه « اگر نسبت به خود فكر خلاصى توانى كرد تقصير مكن كه من همراهى نمىتوانم كرد . » منگلى بيگ چون اين كلمه از سلجوقشاه شنيد به اتفاق پسر خود و چند نفر ديگر از ملازمان خود آنچه ممكن بود از نفوذ خزانه برداشته چون پلنگ زخم‌خورده از گوشه بيرون جستند . و اتابك علاء الدّوله با جماعت خود در پى ايشان راند . و چون به نزديك رسيد منگلى بيگ آواز داد كه « اى علاء الدّوله ، در اين وقت مردان را آسان‌آسان باز نتوان گردانيد . بىفايده تكاپو مكن . » علاء الدّوله چون به كثرت سپاه مغرور بود در جواب او گفت كه « لاف و گزاف بسيار منه كه صيد زخم‌خورده از شيران جان نمىبرد . » منگلى بيگ چون اين سخن شنيد فى الحال برگشته يك چوبه تير آن‌چنان از شست مردانگى بگشاد كه بر دست علاء الدّوله آمد . مجرّد به آن يك تير حالت علاء الدّوله دگرگون شد ، تا آنكه به همان تير درگذشت . منگلى بيگ با اموال خود از [ همان ] راه به بصره رفت و از آنجا به مصر رفته تا آخر عمر در آن ولايت [ 318 ب ] معزّز و مكرّم مىزيست . و چون منگلى بيگ از سلجوقشاه جدا شد سپاه مغول به آن بقعه درآمده خلقى بيشمار را از اهل كازرون به قتل رسانيدند ، و سلجوقشاه را ريسمان در گردن كرده بيرون آورده در پاى قلعهء سفيد گردن زدند . و چون امير التاجو را از مهم سلجوقشاه فراغ حاصل شد ، يكى از نوكران وى تيمور نام به او گفت كه « شيراز را قتل عام بايد كرد تا ديگر كسى بر مخالفت پادشاه دليرى ننمايد . » التاجو از كمال نيك نفسى كه داشت به اين رضا نداد و گفت : « آن‌كس كه ياغى پادشاه بود به جزا رسيد و اهالى شيراز از روى اعتقاد و اخلاص هميشه اطاعت و بندگى