و هم در اين سال ايلخان جمله ممالك محروسه را بر شهزادهها و امرا تقسيم نمود . به اين طريق كه ممالك عراق و خراسان و مازندران تا فرضهء جيحون به شهزاده اباقا ، كه فرزند مهين او بود سپرد ، و ارّان و آذربايجان را تا كنار دريا و دربند به يشموت حواله فرمود ، و ديار بكر و ديار ربيعه را تا كنار فرات به امير توداؤن « 1 » سپرد ، و ممالك روم به معين الدّين پروانه ، و تبريز را به ملك صدر الدّين ، و كرمان را به تركان خاتون ، و فارس را به امير اونكيانو ؛ و چون سيف الدّين بتيكچى كشته شده بود صاحب شمس الدّين جوينى را به جاى او مقرّر گردانيده صاحبديوانى جميع ممالك محروسه را به وى ارزانى داشت و دست او را در حلّ و عقد تمام مهمّات قوى و مطلق گردانيد .
و جلال الدّين ، پسر دواتدار كوچك ، را بسيار بزرگ گردانيد ، و او خود را در نظر پادشاه چنان فرانموده بود كه در تمام اردوى ايلخان ، بلكه در تمام قلمرو ايشان هيچكس نسبت به پادشاه در اخلاص و نيكخواهى مثل او نيست ؛ چه ، او خود را مريد طور باز نموده بود . و چون هلاگو خان او را بسيار اعتبار كرده بود ، روزى وى در بندگى پادشاه عرضه داشت كه « چون عزم دشت قپچاق مصمّم است در ولايت خليفه هنوز چندين هزار قپچاقى هستند كه راه و رسوم قپچاقيان نيكو دانند . اگر فرمان شود بروم و ايشان را جمع كنم تا در جنگ تركان مقدّم سپاه باشند . »
هلاگو خان اين سخن را پسنديده داشت و از براى جلال الدّين يرليغ نوشتند ، مضمون آنكه « حكّام بغداد هرچه از سلاح كه جلال الدّين خواهد بايد كه به او بدهند و هيچ آفريده ميانهء كار او نيايد تا مهمّى كه بدان موسوم است ساخته گرداند . »
القصّه جلال الدّين آن فرمان را برداشته به بغداد رفت و هركس را كه در سپاهيگرى پسنديده مىداشت ، به دست آورد ، و احيانا به كنايه و تعريض به ايشان مىگفت كه « پادشاه شما را مىبرد تا سپر بلاى خصم كند ، يا آنجا بميريد و يا نام برآوريد ؛ و اگر در آن جنگ كشته نشويد به مصافى ديگر شما را همين واقعه پيش خواهد بود ؛ و شما حسب و نسب من مىدانيد كه چگونه است و با شما جنسيت دارم ؛ و هرچند هلاگو خان با من به عنايت تمام است ، امّا من روا نمىدارم كه شما را علف شمشير گردانم . بنابراين ، مىخواهم كه ترك دولت و اقبال مغول گفته خود را و شما را از حكومت و تحكمات مغول بازرهانم . مىبايد كه با من موافقت و مرافقت نماييد . »
آن قوم به سخنان جلال الدّين دواتدار فريفته شدند . و چون وى در بغداد لشكر بسيار به هم
هامش
( 1 ) . متن : امير توران .