ششصد و شصت و يكّم ] فرمان شد تا تمامت سپاه سلاح پوشيده متوجّه دربند شوند ، و وقت طلوع آفتاب سپاه هلاگو خان به دربند رسيدند .
و گروهى ياغى بر باروى دربند بودند . از اين جانب دليران شير شكار به زخم تير ايشان را براندند و دربند را باز كرده به اندرون درآمدند و از آن سوى دربند جنگ درگرفت ؛ و تا آخر روز شنبه ميانهء ايشان كشش و كوشش بود . و چون غرّهء ماه صفر درآمد نوقاى طاقت مقاومت نياورده با بقيّهء سپاه روى به گريز نهاد و لشكر هلاگو خان مظفّر و منصور شدند ؛ و هلاگو خان از عقب پسر خود ، اباقا خان را با لشكرى گران به مدد ايشان فرستاده بود . و چون خصم شكست يافته از پيش بيرون رفت ، شيرامون و اباتاى مصلحت چنان ديدند كه شهزاده اباقا خان [ 314 ب ] بايد كه مراجعت نموده به جانب پدر رود ؛ چه ، ما به طريق ايلغار از عقب ياغى مىرويم . امّا شهزاده اباقا خان قبول اين معنى نكرده از پيش هلاگو خان فرمان رسيد كه « ايلگاى نويان و توداؤن بهادر « 1 » و سالجيداى و چغاى و بلارغو و توقوز [ و باتو ] بر عقب ياغى بروند و خانههاى لشكريان بركه را در قبضهء خود درآورند .
بنابراين ، امراى هلاگو خان در ملازمت شهزاده اباقا خان از آب ترك « 2 » گذشته در دشت قپچاق ميانهء احشام و خانههاى سپاهان بركه ، كه در آن دشت وسيع چون ستاره مىدرخشيدند ، فرود آمدند و خرگاههاى ايشان خالى از مردان مانده و صحراها پر اسب و شتر و استر و گاو و گوسفند بود ، و مردان سپاهى هيچيك در خانه ، نه . پس لشكريان هلاگو خان در خانههاى ايشان فرود آمدند و سه روز به عيش و عشرت مشغول بودند و با دختران ترك ماهروى عنبربوى نشاط و طرب مىكردند .
و چون اين خبر به سمع بركه رسيد آتش غضب او شعله كشيد و غيرت پادشاهانهء وى آنچنان بجنبيد كه هرجانبى كه نگاه مىكرد عالمى را به آتش خشم مىسوخت . القصّه در ساعت فرمود تا لشكرى زياده از مور و ملخ جمع آمده روى به سپاه هلاگو خان نهاد ، و در روز اوّل ماه ربيع الأوّل سال مذكور در كنار آب ترك ميانهء هردو طايفه از بامداد تا وقت غروب آفتاب آتش قتال و جدال اشتعال داشت . امّا چون مدد لشكر بركه پياپى مىرسيد و لشكر هلاگو خان غريب در ولايت بيگانه افتاده ؛ بالضّروره ايشان را طاقت نمانده روى به گريز نهادند . و چون آب يخ بسته بود سپاه هلاگو خان بر يخ مىگذشتند و تا آنكه ناگاه آن يخ بشكست و سپاه بسيار از هلاگو خان غرق شدند و اباقا خان به سلامت برگشته به شابران آمد ، و لشكر بركه تعاقب نموده تا به دربند آمدند و بازگشتند .
هامش
( 1 ) . متن : نوادگان بهادر .
( 2 ) . متن : يزك .