تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4015

مساهمون:

ص٤٠١٥
رسانيد با طبل و علم سوار شده به شوكت هرچه تمام‌تر از رحبهء بغداد بگذشت و بر عرب خفاجه تاخت برده ايشان را شكست داد و از گاو و گاوميش و شتر بسيار آورده بر سپاه قسمت نمود و ما يحتاج سپاه خود از اسب و سلاح و زر به موجب فرمان هلاگو خان از عمّال بغداد گرفته بود . و بعد از تاخت عرب خفاجه بار ديگر باز لشكريان را فرمود كه زن و بچه و اتباع و متعلّقان خود همراه بردارند و به زيارت مشاهد مشرّفه به اتفاق ايشان مشرّف شويم ؛ چه ، من بعد مقام ما دربند و شيروان و شماخى خواهد بود . پس به اين بهانه تمام لشكريان او با اهل و عيال همراه او شدند . چون ميل او آن بود كه ديگر پيش هلاگو خان نرود و مىخواست كه از براى گذشتن از دجله بنا بستى [ ؟ ] گذشت ، بنابراين ، يك بار به زيارت مشاهد مقدّسه مثل مشهد امير المؤمنين ، عليه السّلام ، و مشهد امام حسين و كاظمين ، عليهم السّلام ، از بغداد بيرون آمد بر جسر گذشت ، مع هذا آوازهء اين انداخت كه « آزوقهء راه را از عرب خفاجه كه در حدود كوفه دياغى « 1 » مىباشند ، بايد گرفت . » القصّه چون به اين بهانه از بغداد بيرون رفت و از آب فرات گذشت سپاهيان را گفت كه « من عزيمت شام و مصر دارم . هركه با من مىآيد فبها ، و الّا بايد كه از همين موضع بازگشته هر جا كه خواهد برود . » و مردم از ترس آنكه هركه قصد بازگشتن كند او را هلاك خواهد كرد ، هيچ نتوانستند گفت ، و بالضّروره همراه او شده از راه عانه « 2 » و حديته به جانب شام و مصر رفتند . و چون اين خبر به سمع هلاگو خان رسيد به غايت آزرده‌خاطر شد و با وجود آزردگى از مردم نيز شرمنده بود ، و لهذا از جهت دفع شرمندگى خود اظهار آن مىكرد كه « كودكى مرا چنين بازى داد » و چون در آن اوقات ايلخان در فكر جنگ بركه مىبود و اين قضيهء جلال الدّين نيز ضميمهء آن فكر شد ، چون سال گاو درآمد در ماه ربيع الآخر سال ششصد و پنجاه و سيم از رحلت خير البشر « 3 » ، از براى رفع ملالت خاطر چند روزى [ 315 ب ] به طوى و شكار مشغول شد ، و بعد از فراغ از شكار روزى به حمام رفت . و چون از حمام برآمد در خود گرانى يافت و به واسطهء آن صاحب فراش شد و روزبه‌روز آن انحراف مزاج روى به ازدياد مىنهاد ، تا آنكه در سه‌شنبه هفتم ماه ربيع الآخر سال مذكور از اطبّاى ختاى مسهلى خورد و از عقب آن مسهل اثر بيهوشى و غشّى كه منجر به سكته شده بود ظاهر شد ، و هرچند اطّباء حاذق در دفع آن سعى نموده در استفراغات و مسهلات كوشيدند ، چون روز حيات به نقطهء ممات رسيده
هامش
( 1 ) . ق : باغى . ( 2 ) . رجوع شود به پاورقى صفحهء 3455 كتاب . ( 3 ) . ق : عليه و آله التحية من الملك الأكبر .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4015 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى