امراى وقت هيچ يكى در روى او كمان به زه نياورده بودند و زيادت فتنه نشد ؟ به مجرّد اندك خلافى كه در دل داشتند معلوم عالميان است كه بر ايشان چه عقوبت رفت . اكنون شما كه چندين فتنهها انگيختهايد و چندين شور و آشوب در ميان همگنان انداخته ، و چندين شهزاده و امرا و لشكر را هلاك كرده ، حال شما چگونه خواهد بود ؟ » تمامت خاموش شدند .
تومان نويان كه مهتر ايشان بود گفت : « اى امرا ! چرا جواب نمىدهيد و زبان فصيح شما گنگ شده ؟ آن روز كه اريق بوكا را بر تخت مىنشانديم با يكديگر عهد كرده بوديم كه در پيش تخت او بميريم . امروز آن روز مردن است ! بايد كه به سخن خود برسيم ! »
قاآن گفت : « آفرين بر عهد و پيمان او باد ! كه به سخن خود رسيد . » « 1 » آنگاه از اريق بوكا پرسيدند كه « راست بگو كه باعث تو بر اين فتنه كه بود ؟ » گفت : « بولقه « 2 » و علمدار مرا گفتند كه قوبيلاى و هلاگو خان هردو به لشكر بر نشستند و الوس بزرگ را قاآن به تو سپرده ، چه انديشه دارى ؟ خواهى گذاشت تا ما را مانند گوسفند گلو برند ؟ من گفتم : آيا شما اين سخن را با دورجى كنگاچ كرده مىگوييد يا نى ؟ گفتند : هنوز با وى كنگاچ نكردهايم . باز من گفتم كه با تومان و توقوز و آليچار « 3 » و خوجه « 4 » كنگاچ كنيد . چون ايشان همگى در اين باب اتّفاق كردند ، چون دورجى به واسطهء بيمارى حاضر نبود گفتم كه او را نيز طلبيد تا سخن تمام شود [ 313 ب ] و چون وى حاضر شد و اين سخنان را پسنديده داشت ، همگنان بالاتّفاق اين كار را ساخته و پرداخته ما را بر تخت نشاندند ، و از ايشان تومان به سخن من كار مىكرد و آنچه او را مىفرمودم بدان كار مىكرد و چينگ تيمور كه كار به زيان رسانيده ؛ يعنى سخنى كه نه حدّ امثال او باشد در حقّ قاآن گفته . »
و چون اريق بوكا سخن تمام كرد ، امرا تمام گفتند كه « حقيقت حال همين بود كه اريق بوكا به عرض رسانيد . سخن او راست است و هيچ دروغى نگفته . » چون اين ماجرا به گوش چينگ تيمور رسيد بسيار آزرده شده گفت : « آنچه نسبت به قاآن گفتهام اريق بوكا مرا آموخت و به گفتهء او گفتهام ؛ اين زمان اريق بوكا آن را به من حواله مىكند ، حال آنكه بولقه آقا بر حقيقت سخن مطلّع است و مىداند كه هرچه من گفتم به اشارهء اريق بوكا بود . »
قاآن فرمود كه چينگ تيمور را نزد اريق بوكا برند و به روى يكديگر آنچه گذشته بود بگويند . چينگ تيمور در روى اريق بوكا همان سخن را بازگفت . اريق بوكا را سخن او بسيار سخت آمد . بنابراين ، از روى اعراض گفت : « چون چنين است تو زنده بمان تا من بميرم . »
چون اين سخن به عرض قاآن رسيد دانست كه سخن چينگ تيمور راست است . بنابراين ،
هامش
( 1 ) . متن : به سخن او رسيد .
( 2 ) . جامع التواريخ : بولغا .
( 3 ) . متن : النجان .
( 4 ) . متن : جوجه .