خاتون بعد از فوت الغو به اتّفاق امرا و اركان دولت پسر خود ، مباركشاه ، را به جاى او نشانده باز در حكومت الوس چغتاى متمكّن شد ؛ و حال آنكه در همين تاريخ حافظابرو مسطور است كه چون الغو اورغنه خاتون را بخواست كار او بسيار بالا گرفت و از روى استقلال در آلماليغ بر تخت سلطنت قرار گرفت و از بسكه اورغنه خاتون را دوست داشتى در هيچ امرى از صوابديد او تجاوز ننمودى . و اين اورغنه خاتون با وجود بتپرستى ، نهايت ميل به دين اسلام داشتى و پيوسته تعصّب مسلمانان كردى و در روز عاشورا سنهء ششصد و شصت و يك در وقت زاييدن وفات يافت . و الغو در ماتم او سياهپوش شده و چندان ناله و زارى كرد كه زياده بر آن ممكن و متصوّر نيست ، و از روى آزردگى خاطر كه از رهگذر مفارقت اورغنه خاتون به او راه يافته بود ، حكم كرد تا سمرقند و بخارا را غارت كنند و مسلمانان را كه اورغنه خاتون تعصّب ايشان كردى و به تقويت ايشان ميل تمام داشتى تماما به قتل رسانند كه دوستى ايشان بر اورغنه خاتون مبارك نبود . چون مسعود بيگ بر اين حكم اطّلاع يافت چندان مكر و حيله انگيخت تا الغو را از سر آن خيال درگذرانيد .
و بعد از فوت اورغنه خاتون به يك سال ، در اوايل شهور سنهء اثنى و ستّين و ستّمائه [ - 662 ] هجرى الغو به حكم آنكه « هرزندگى كه بىتو باشد مرگ است به نام زندگانى » از اندوه مفارقت اورغنه خاتون بيمار شده درگذشت . و مدّت حكومت وى چهار سال بود . از وى به اتّفاق امرا و اركان دولت مباركشاه ، پسر قراهلاؤو [ و پسر اورغنه خاتون ] بر سرير حكومت ماوراء النهر قرار گرفت .
امّا احوال اريق بوكا بعد از اين به آنجا رسيد كه وى از سر عجز و اضطرار چاره غير از آن نديد كه به خدمت قوبيلاى قاآن رفته گناه خود را اعتراف نمود ، بنابراين در قراچهييل موافق سال ششصد و پنجاه و سيم از رحلت خير البشر چون به حضرت قاآن رسيد ، اولا فرمان شد كه تمام سپاه و رعيّت زيب [ 313 الف ] و زينت كرده به درگاه قوبيلاى قاآن حاضر شوند ، و روز موعود جميع مردم از ترك و تاژيك ، وضيع و شريف ، و كوچك و بزرگ على الصباح بر در كرياس فلك اساس جمع شدند و اريق بوكا را مدّتى مديد در بيرون بارگاه بازداشتند و بعد از آن اجازت دادند كه او را به اندرون درآورند . چون به اندرون درآمد ، مدتى او را به جاى بيتكچيان بازداشتند ، و قاآن بر سرير خانى به عظمت هرچه تمامتر نشسته مطلقا به جانب او نگاه نمىكرد ، تا آنكه اريق بوكا بگريست . قاآن چون گريهء او را مشاهده نمود او را نيز رقّت شد و آب از چشم او روان شد . پس قاآن چشم خود را پاك كرده متوجّه او گشت و از وى پرسيد كه « اى برادر عزيز ! در اين جنگها و فتنهها كه مىكردى ، ما بر حقّ بوديم يا شما ؟ » بوكا جواب داد كه « آن روز ما و امروز شما . »
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 4006
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٤٠٠٦