سپاه مغول بعد از گرفتارى كيتبوقا پناه به نيستانى كه در آن حوالى بود بردند . قدوز فرمود تا آن نيستان را از اطراف [ 310 الف ] آتش زده آن جماعت را در آنجا سوختند . بعد از آن كيتبوقا را دستبسته پيش قدوز بازداشتند . قدوز با وى گفت : « اى كيتبوقا از بسكه خون به ناحقّ ريختى و پهلوانان و بزرگان را به وعدههاى خلاف هلاك كردى و خاندانهاى قديم برانداختى ، اينك به سزاى آن كردار گرفتار شدى . » كيتبوقا از شنيدن اين سخن برآشفت و مضمون اين ابيات بر زبان راند :
چو بشنيد گفتار او بسته دست * برآشفت مانندهء پيل مست
چنين داد پاسخ كه « اى سرفراز * بدين روز فيروز چندين منار »
كه اگر بر دست تو كشته شوم ، از خداى بزرگ دانم نه از تو . چون خبر كشته شدن من به هلاگو خان رسد آنچنان درياى خشم او به جوش آيد كه از آذربايجان تا در مصر به سم اسبان مغول زمين پست گردد ، و ريگ مصر را در توبرهء اسبان به تركستان برند . او را همچون من سيصد هزار سوار است ، يكى از ايشان كم گير . » قدوز گفت : « اى مرد ساده ! چندين لاف از سواران توران مزن ؛ كه ايشان به نيرنگ دستان مىكنند ، نه مردانه چون رستم دستان ! » كيتبوقا گفت : « من تا بودهام بندهء پادشاه بودهام ، نه چون شما غدّار مكّار خداوندگار كش ، [ بيت ] :
سر و تن مبادا بدانديش را * كه بىجان كند خسرو خويش را
اى قدوز ! هرچه زودتر كار من يكسو كن ، كه طاقت مقاومت شنيدن اين سخنان بيهوده ندارم ! » « 1 » و قدوز فرمود تا سر او را از تن جدا كردند و به جانب مصر فرستاد ، و لشكرگاه كيتبوقا را غارت كرد ، و از شام تا كنار فرات تاخت و زن و بچهء مغولان را اسير كرده به مصر بردند ، و عمّال و شحنگان ولايات را به قتل رسانيدند غير از شحنهء دمشق كه همان شب كه خبر يافته بود ، گريخته ، خلاص شد .
چون خبر كشته شدن كيتبوقا به سمع هلاگو خان رسيد ، بسيار ملول و محزون شد .
باقيماندگان او را به عنايات پادشاهانه بنواخت . اتفاقا به يك روز پيش از آنكه اين قضيّه به سمع هلاگو خان برسد ، هلاگو خان ، ملك ناصر الدّين [ يوسف ] را تربيت فرموده حكومت دمشق را به وى ارزانى داشت و او را با سيصد سوار شامى روانهء دمشق گردانيده بود ، و روز ديگر اين واقعهء هايله به سمع پادشاه رسيده مزاج او بسيار منحرف شد . در اين اثنا يكى از شاميان كه با ملك ناصر الدّين عدوات قديمى داشت معروض داشت كه « ملك ناصر الدّين با
هامش
( 1 ) . بدين طريق ، پيش از آنكه سرش را بردارند ، در آخرين سخنانش به مقايسهء خدمت بىريا و بندگى خود به خانش و به قدرت رسيدن خائنانه و غدّارانهء مملوك پرداخت .