و در بعضى تواريخ معتبره مسطور است كه هيچ يكى از خلفاى عباسيّه را در مدّت پانصد و بيست و چهار سال كه خلافت غصبى در دودمان ايشان بود ، اين عظمت و شوكت كه مستعصم را به هم رسيده بود نداشتند ؛ چه ، به صحّت رسيده كه نوبتى يكى از فضلاى فارس كه او را مجدّ الدّين اسماعيل قالى گفتندى و در علوم عقلى و نقلى سرآمد روزگار بود ، از قبل اتابك سعد مظفر الدّين ابو بكر به رسم رسالت به بغداد رفت ، و چون به فضاى دار الخلافه درآمده او را به بوسيدن سنگ سياهى كه در آنجا انداخته بودند تكليف نمودند . خدمت مولانا از كمال زهد و تقوا كه داشت از بوسيدن آن سنگ استنكاف نموده مصحف مجيد را بر سر آن سنگ نهاد و آن مصحف را بوسيد .
و معتاد چنان بود كه مستعصم در روز عيد بر اسب برق رفتار به عظمت هرچه تمامتر سوار شدى و طيلسان سياه بر روى خود گذاشتى و خواص و عوام مخرجات و پنجرهها و غرفهها را كه بر گذرگاه خليفه بود قبل از آن به كرايه گرفتندى تا او را در گذر زيارت كنند . تا آنكه نوبتى در بغداد وجوه كرايهء آن مخرجات و غرفهها كه مردم از براى ديدن مستعصم از دور كرايه [ 306 الف ] كرده بودند مبلغ سه هزار دينار طلا به قلم آمده بود .
و مستعصم چهل و هفت ساله بود كه به قتل رسيد . بعد از قتل وى حكم شد تا پسران با جميع آل عباس را كه فى الجمله ايشان را اعتبارى و حسابى بود از ميان بردارند « 1 » . و از آل عباس در مدّت پانصد و بيست و چهار سال سى و هفت نفر خلافت كردهاند ، بدين تفصيل :
اول ايشان سفّاح ؛ دويم منصور دوانيقى ؛ سيم مهدى محمّد بن منصور ؛ چهارم هادى ؛ پنجم هارون الرشيد ؛ ششم محمّد امين ؛ هفتم مأمون الرشيد ؛ هشتم معتصم باللّه ؛ نهم واثق باللّه ؛ دهم متوكّل على اللّه ؛ يازدهم منتصر باللّه ؛ دوازدهم مستعين باللّه سيزدهم معتز باللّه ؛ چهاردهم مهتدى باللّه ؛ پانزدهم معتمد على اللّه ؛ شانزدهم معتضد على اللّه ؛ هفدهم مكتفى باللّه ؛ هجدهم مقتدر باللّه ؛ نوزدهم القاهر باللّه ؛ بيستم الراضى باللّه ؛ بيست و يكّم متّقى باللّه ؛ بيست و دويم مستكفى باللّه ؛ بيست و سيم مطيع باللّه ؛ بيست و چهارم طائع باللّه ؛ بيست و پنجم قادر باللّه ؛
هامش
مىآوردند . - پيش سعدى در مرثيهء مستعصم به فارسى و عربى قصيدهاى سروده كه متضمّن بيان تأثّرات و عبرت و اعتبار است . مطلع هر دو مرثيه :آسمان را حقّ بود گر خون بگريد بر زمين * بر زوال ملك مستعصم امير المؤمنين* * *حبست به جفنى المدامع لاتجرى * فلمّا طغى الماء استطال على السكر( 1 ) . مگر پسر كوچكتر خليفه مباركشاه كه او را هلاگو به زوجهء خويش بخشيد و زوجهء هلاگو او را به خواجه نصير الدين سپرد . - عباس اقبال ، تاريخ مغول ، ص 185 .