بدر الدّين لؤلؤ ، حاكم موصل ، برند « 1 » . و چون ميانهء سليمانشاه و بدر الدّين بسيار محبّت بود ، از كشته شدن وى بسيار متأثّر گرديد و گريهء بىاختيار كرد ، امّا با وجود اين حال از ترس جان خود گفت تا سرهاى ايشان را بر دروازههاى موصل بياويختند .
پس ايلخان ، مستعصم را با پسرانش به موكّلان سپرده ، روز ديگر على الصّباح حكم شد كه بغداد را قتل عام كردند و خندق آن را كه مانند فكر عقلا عميق بود و چون همّت اسخيا پهناور با زمين برابر كردند . و مغول به شهر بغداد داخل شده ، دست نهب و اسر و غارت دراز كردند ، و آنچه سپاه مغول را ممكن بود در بغداد دريغ نداشتند . حرمسراى خلافت را كه قريب به پانصد سال سجدهگاه خلايق بود ، آنچنان زيروزبر كردند كه گويا آبادى در آن زمين نبوده است . اكثر عمارات را به آتش قهر بسوختند . همچنين نواحى آن بلده را نهب و غارت نموده عمارات را خراب كردند ، حتى آنكه بعضى از مشاهد ائمّهء معصومين مثل كاظمين ، عليه السّلام ، نيز در آن حادثه اوراق شد . القصّه دولت عبّاسيان به زوال رسيد « 2 » و اقبال ايلخانى سراسر عالم را فروگرفت . « 3 »
و در روضة الصفا مسطور است كه ايلخان در روز جمعه نهم شهر صفر به ديدن دار الخلافه رفت . چون آن منازل را مشاهده نمود بسيار متعجّب گرديد و امرا را طلب كرده در آنجا بزمى شاهانه بياراست ، و خليفه را در آن مجلس حاضر گردانيد و فرمود « تو ميزبانى و ما ميهمان .
آنچه درخور ما دارى بياور . » خليفه با وجود آنكه از شنيدن اين سخن بسيار متأثر شد و اميدوار گرديد ، امّا مع هذا آن قدر رعب و بيم بر وى استيلا يافته بود كه كليد خزاين خود را نمىشناخت . فرمود « كليدها نيست ! قفلهاى خزانهء ما شكسته . » دو هزار جامهء نفيس و ده هزار دينار با چند قطعه از مرصّعات به نظر درآورد و گفت : « از اموال و اسباب آنچه ظاهر است اين است . » ايلخان زياده التفاتى بر آن نكرده مجموع را بر حاضران قسمت نمود . بعد از آن روى به خليفه آورده گفت : « آنچه از اموال ظاهر است همه از [ آن ] بندگان ماست . در آنجا احتياج به تسليم تو نيست . مقصود آن است كه از ذخاير پنهانى آنچه دارى ظاهر سازى . » چون مستعصم اين شنيد اشاره به صحن دار الخلافه كرد . چون آن زمين را به موجب اشارهء مستعصم كندند ،
هامش
( 1 ) . جامع التواريخ : « سر هرسه بر دست ملك صالح ، پسر بدر الدّين لؤلؤ به موصل فرستادند . » - ص 1015 .
( 2 ) . ق : و مصدوقهء « اللّهم اشغل الظالمين بالظالمين » صدق كرد .
( 3 ) . از زمان مرگ معتصم عباسى ( 227 ه . ق ) تا سال 656 هجرى كه خلافت عباسيان رسما به دست هلاگو خان مغول منقرض گشت ، بيست و نه تن از دودمان بنى عباس به مدّت 429 سال در بغداد به اسم خليفه بر مسند فرمانروايى قرار گرفتند . امّا بجز گروه اندكى از آنان كه به جهاتى در تاريخ اسم و رسمى پيدا كردند ، بقيّهء افرادى ناشايسته ، ضعيف النفس و دستنشاندهء اميران ترك يا پادشاهان ديلمى و سلجوقى بودند . على اىّ حال با سقوط بغداد و مرگ خليفه مستعصم دولت پانصد و بيست و پنج سالهء عباسى برافتاد و دستگاه خلافت به كلّى از ميان رفت .