در آنجا حوضى بزرگ ظاهر شد پر از تنگهاى طلا كه وزن هرتنگه صد مثقال بود .
و نيز در روضة الصفا در اين مقام آورده كه در ميانهء ارباب تواريخ مشهور و معروف است كه چون ناصر خليفه به دار القرار رفت ، از وى دو حوض بزرگ پر از فلورى ماند . و چون نوبت خلافت به نبيرهاش ، مستنصر ، رسيد روزى او با يكى از خادمان كه محرم راز او بود بر سر گنج رفت و گفت : « از حقّ سبحانه تعالى اين قدر فرصت و مهلت مىخواهم كه اين گنجها را در جايى كه رضاى حق سبحانه تعالى باشد صرف كنم . » خادم از شنيدن اين سخن خنده و تبسّم نمود . مستنصر خندهء او را بر بىادبى حمل نموده از وى سبب خنده را پرسيد . خادم به عرض رسانيد كه « خندهء من به واسطهء آن بود كه نوبتى در ملازمت جدّ تو ، ناصر ، بودم و بر سر اين گنج آمدم . در اين وقت يكى از اين دو حوض پر نشده بود . ناصر گفت كه از خداى عزّ و جلّ [ 305 ب ] اين قدر مهلت مىخواهم كه اين حوض را پر سازم . اكنون من از اختلاف اين دو آرزو خنده كردم . »
بعد از آن به اندك روز مستنصر تمامت آن زرها را بر مستحقّان صرف نمود و بقاع خير و ابواب البرّ بسيار بنا فرمود ، تا آنكه ذكر جميل وى در عالم اشتهار يافت . و چون خلافت به پسرش ، مستعصم ، رسيد ، آنچنان بخل و امساك را شيوهء خود ساخت كه به اندك روز يكى از آن دو حوض پر از طلاى احمر شد ، و در مقام آن بود كه حوض ديگر را نيز پر سازد كه زمانه كوتاهى كرد و تمام اندوختههاى او بر باد رفت .
و ببايد دانست كه در باب كشتن مستعصم روايات مختلفه در تواريخ معتبره مسطور است .
قولى آنكه ايلخان فرمود تا طعام از وى بازگرفتند ، و چون بعد از دو سه روز از گرسنگى بىطاقت شد . از موكّلان طعام طلبيد ، ايشان اين معنى را به عرض ايلخان رسانيدند . حكم شد كه طبقى پر از زر و جواهر ساخته نزد وى بردند و گفتند كه « حكم پادشاه چنين است كه اينها را به جاى طعام بايد خورد » مستعصم گفت : « زر و جواهر چگونه كسى تواند خوردن ؟ » ايلخان پيغام فرستاد كه « چيزى كه نمىتوان خورد چرا آن را به فديهء جان خود و جان چندين هزار مسلمانان كه رعيّت تو بودند به سپاه ندادى تا ملك موروث تو از تعرّض اينچنين لشكرى جانستان كه در حقيقت عذاب آسمانى عبارت از ايشان تواند بود مصون و محفوظ دارند ؟ » و چون خليفه جواب صواب نداشت ، دم دركشيد تا اينكه به گرسنگى درگذشت . « 1 »
هامش
( 1 ) . حديث گرسنه ميرى خليفه در برجى مملو از زر و سيم ، در تاريخ جايگاه ويژهاى دارد . بويل ماجرا را به گونهاى شيواتر بيان مىكند . او مىنويسد ، ايلخان « طبقى زر پيش خليفه بنهاد و گفت : بخور . خليفه گفت : نمىتوان خورد . گفت :
پس چرا نگاه داشتى و به لشكريان ندادى ، و اين درهاى آهنين چرا پيكان نساختى و به كنار جيحون نيامدى تا من از آن -