سىتركان گفتندى و او را به امير حاجى داده بودند ، و از وى پسران ماندند : تولكشاه و سيوكشاه و ديگر قتلغ تركان خواهر اعيانى سيورغتمش كه به بايدو دادندش ، و سيم بولقتلغ به معزّ الدّين ملكشاه بن سام داده بودند .
در اوايل اين سال « 1 » چون خاطر پادشاه هلاگو خان از رهگذر قلاع اسماعيليه جمع شد ؛ چه ، هرقلعه كه در ايرانزمين داشتند غير از گردكوه همه مسخّر و مفتوح گشته بود . و قلاعى كه در بلاد شام داشتند خورشاه نزد كوتوالان آن قلاع كسان خود با ملازمان پادشاه فرستاده پيغام داد كه « مصلحت چنان است كه جميع قلاع را به نوّاب پادشاه جمجاه گذاشته و به عواطف پادشاهانه اميدوار شده روى به درگاه خلايق پناه نهند تا به جميع مطالب و مقاصد برسند ؛ چه ، اگر غير از اين كنند سعى در خرابى بلكه هلاك خود و هلاك چندين خلايق كرده باشند . » در اين اثنا ركن الدّين خورشاه پيش دختر يكى از ارازل مغول عاشق شده ، و اين حكايت به مرتبهاى شهرت يافت كه به سمع هلاگو خان رسيد ، و ركن الدّين در محبّت آن دختر بسيار آشفته و بيقرار گشت . بنابراين ، در روز پنجشنبه دهم شهر محرّم اين سال هلاگو خان ركن الدّين را به انواع عنايات پادشاهانه سرافراز ساخت ، و از جمله انعامات ، آن دختر مغول را به وى ارزانى داشت .
و از بعضى تواريخ چنين ظاهر مىشود كه عشق ركن الدّين خورشاه به آن دختر به مرتبهاى رسيد كه او را از هلاگو خان التماس كرد . بنابراين ، هلاگو خان آن دختر را به وى ارزانى داشت .
على اىّ حال هلاگو خان جهت آنكه با ركن الدّين عهد و پيمان كرده بود كه قصد او نكند ، نخواست كه عهد بشكند . مع هذا چون هنوز قلاع ديار شام به دست نيفتاده بود ، چندگاه او را بسيار معزّز مىداشت و به انواع الطاف و عنايات او را اميدوار مىگردانيد . و بعد از چند روز چون ركن الدّين ديد كه از هلاگو خان غير از وعدههاى خالى چيزى ديگر ظاهر نمىشود ، التماس نمود كه او را نزد قاآن فرستد . هلاگو خان اين معنى را غنيمت دانسته فى الحال جمعى را به محافظت همراه او كرده او را نزد قاآن فرستاد ، امّا فرزندان او را با حواشى و خدم همه را در قزوين نگاه داشت . و ركن الدّين جريده با دختر مغول متوجّه درگاه قاآن شد . و در وقت وداع از هلاگو خان متعهّد آن شد كه گرد كوه را گرفته به نوّاب و گماشتگان ايشان بسپارد . امّا چون به پاى قلعهء گرد كوه رسيد ، ظاهرا كس پيش كوتوال قلعه فرستاد كه قلعه را تسليم گماشتگان پادشاه نمايند ، و ايشان مىخواستند كه قلعه را بدهند امّا چون ركن الدّين بر ارادهء ايشان اطّلاع يافت ، پنهانى كس پيش ايشان فرستاده پيغام داد كه « شما عجب بىعقل بوديد كه
هامش
( 1 ) . ق : وقايع سال ششصد و چهل و پنج از رحلت خير البشر عليه و آله التحية من الملك الأكبر .