تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3959

مساهمون:

ص٣٩٥٩
حوض‌ها انداخته بودند بيرون مىآوردند . و اكثر دخاير آن قلعه كه از حسن صبّاح مرتب شده بود ، تا به اين زمان بىتغيير به حال خود مانده بود ، و متابعان اسماعيليه اين معنى را حمل بر كرامت حسن صبّاح مىكردند . و از جملهء وقايع اين سال آنكه چون پادشاه جم جاه هلاگو خان از مهمّ اسماعيليه فارغ شد از نواحى قزوين به عزم گرفتن بغداد به جانب همدان رفت . بايجونويان « 1 » از آذربايجان در همدان ( ؟ ) به شرف بساطبوسى رسيد ، و هلاگو خان بنابر نقارى كه از وى در خاطر داشت ، او را مخاطب و معاتب گردانيده فرمود كه « تا تو به جاى جرماغون نشسته [ اى ] چه كار كرده‌اى و كدام صف شكسته و كدام ياغى را در زير بار اطاعت و انقياد آورده و كدام مخالف را موافق [ كرده‌اى ] ؟ » بايجونويان زانو زده معروض داشت كه « در اين مدّت تقصيرى نكرده‌ام و آنچه از دست من مىآمد خود را در آن باب معاف نمىداشتم . از آن جمله فلان قلعه و فلان [ 301 ب ] شهر را مسخّر ساخته‌ام ، و بنابر دشوارى راه بغداد و كثرت سپاه خليفه نواحى بغداد از صدمات سپاه مغول محفوظ مانده . اكنون حكم و اختيار پادشاه راست . آنچه فرمايد به تقديم رسانيده شود . » نايرهء غضب هلاگو خان از شنيدن اين سخن تسكين يافت و بايجو را فرمود كه « تو را به جانب شام و روم بايد رفت و تا كنار درياى مغرب مستخلص گردانيد . » بايجو نويان قبول اين مهم كرده در همان چند روز متوجّه بلاد روم شد و در آن مرزوبوم دست به قتل و غارت دراز كرد و نهب و تاراج نمود و دمار از ساكنان آن بلاد برآورد . و هم در جمادى الأوّل اين سال سلطان قطب الدّين از كرمان با لشكرى نامدار متوجّه ملازمت هلاگو خان شده در حدود عراق به شرف بساطبوس رسيده به عنايت پادشاهانه و الطاف خسروانه سرافراز گشت ، و بعد از اندك روز به سعى سوغونجاق « 2 » بورى بزرگ و المگانويان « 3 » رخصت گرفته به جانب كرمان بازگشت ، امّا مشروط به آنكه در يورش بغداد كه هلاگو خان عزيمت آن را مصمّم داشت با لشكرى آراسته حاضر شده خدمات پسنديده به تقديم رساند . و سلطان قطب الدّين در ماه شوّال اين سال باز به كرمان رسيد و به ساختگى اسباب سفر و ترتيب سلاح مشغول شد . و در غيبت او براى او دختر [ ى ] پادشاه خاتون « 4 » نام از تركان خاتون به وجود آمده بود ، و بعد از آن ، سيورغتمش سلطان « 5 » از خاتونى ديگر متولّد شد . و سلطان قطب الدّين را پسرى ديگر بود حجّاج سلطان نام ، و سه دختر ديگر داشت كه بزرگ‌تر ايشان را
هامش
( 1 ) . متن : تايجونويان . ( 2 ) . متن : سوعو محاق . ( 3 ) . متن : نويين . ( 4 ) . رجوع شود به صفحهء 3790 كتاب . ( 5 ) . پيشين .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3959 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى