القصّه كوتوالان جميع قلاع فرود آمده كليدها را به نوّاب هلاگو خان سپردند و به فرمان هلاگو خان تمامى آن قلعهها را با زمين برابر ساختند ، مگر گرد كوه و لمبسر ، كه مدّتى مديد در دست اسماعيليان مانده بود ، آخر الأمر در لمبسر وبايى پيدا شد كه اكثر متوطّنان آن قلعه بمردند و بقيّه كه از آن و با خلاصى يافته بودند ، فرود آمدند و قلعه را گذاشتند تا مغولان خراب كردند . و گرد كوه را قريب به بيست سال نگاه داشتند ، تا آنكه در عهد اباقا خان آن قلعه نيز مسخّر شد ، و روز ديگر خورشاه فرمود تا تمامى متعلّقان او از قلعهء ميمون دز فرود آمدند و خزاين و دفاين موروثى و مكتسب خود را بالتّمام پيشكش كرد . و هلاگو خان تمام اموال او را بر امرا قسمت فرمود و بعد از آن متوجّه الموت شد .
و چون به پاى الموت رسيد ركن الدّين را به پاى قلعه فرستاد ، تا مردم خود را فرود آورد .
چون ركن الدّين به پاى آن قلعه رفت اسفهسالار ، كه مقدّم آن قلعه بود ، در مقام تمرّد و عصيان شد و گوش به سخن ركن الدّين ننمود ، بلكه سخنان درشت نسبت به او گفت . بنابراين ، هلاگو خان جمعى كثير از امرا را بر گرد آن قلعه گذاشت . و آن اسفهسالار سه چهار روز حركاتى كرد .
آخر الأمر ، چون ديد كه حرف سپاه مغول نيست اماننامهاى گرفته روز شنبه بيست و ششم ذيقعده قلعهء الموت را تسليم نموده ، خود با مردم خود فرود آمد . مغولان فى الحال بالا رفتند و درهاى قلعه را دور انداختند . و متوطنان آن قلعه بنابر اماننامه سه روز مهلت خواستند كه اسباب خود را بيرون برند . روز چهارم لشكر مغول درآمده ، دست به تاراج برآوردند . « 1 »
هلاگو خان روز ديگر خود به ديدن قلعهء الموت بالا رفت و از مشاهدهء آن كوه و قلعه انگشت تعجّب به دندان گرفت ؛ چه ، الموت كوهى است كه آن را به شتر زانو زده و گردن بر زمين نهاده تشبيه كردهاند ، و بر بالاى آن كوه كه يك راه بيشتر نداشت ، آنچنان قلعهاى مستحكم ساخته بودند كه به استحكام آن قلعه كسى ديگر قلعه [ اى ] نشان نداده . و در آن قلعه چند حوض جهت سركه و عسل و شراب كنده بودند ، چنانچه بعد از تسخير قلعه چند روزى لشكريان مغول در آن حوضها غوّاصى مىكردند و نفايس « 2 » اسباب كه مردم از ترس در آن
هامش
( 1 ) . اهتمام هلاگو خان در قلع و قمع اسماعيليه بيش از آنكه جنبهء پيروى از آمال مسلمانان داشته باشد ، جنبهء سياسى و نظامى داشت . در واقع فرمانروايان مغول نمىتوانستند وجود قدرت روحانى و سياسى و نظامى ريشهدارى مثل تشكيلات الموت را در قلب متصرفات خود تحمل كنند و سازمان فداييان را كه در هرحال و در همه جا مظهر مقاومت و مخالفت در برابر دولت حاكم به شمار مىرفت مشمول اغماض و عدم تعصب نسبت به فرقههاى مذهبى قرار دهند . و يا اطاعت مصلحتى و ادعاى قبول ايلى آنان را بپذيرند . تحبيب ضمنى مسلمانان در تسريع اين اقدام يكى از عوامل بود .
( 2 ) . از جمله نفايسى كه در الموت بود و به همّت عطا ملك جوينى از خطر نابودى بر كنار ماند نسخ دستنويس و بهويژه كتابى بود از اسماعيليّه در تاريخ احوال حسن صبّاح و جانشينان او به نام سرگذشت سيدّنا كه جوينى خلاصهء آن را در جلد سوّم جهانگشا گنجانيده است و در جامع التواريخ رشيدى نيز فصل مفصّلترى از همان كتاب باقى است .