و بخشى و مازوق را نزد ركن الدّين خورشاه روند و به وى بگويند كه در آيين فرمانبردارى ما راستگوى بايد بود . بايد كه جميع قلاع را خراب كنى و خود به درگاه ما حاضر شوى . » خورشاه در باب رفتن خود اهمال مىورزيد و در جواب آن جماعت گفت كه « اگر پدرم به آن درگاه مخالفت داشت ، من غير از بندگى و فرمانبردارى چاره ندارم . » و چند قلعه را مثل ميمون دز « 1 » و الموت و لمبسر را فرمود تا شروع در خراب كردن آنها كرده كنگرهها را بينداختند و دروازهها را برداشتند ، و شروع در كندن فصيل كرده ، و از براى خود به ملازمت رفتن يك سال مهلت خواست .
و چون اين نوبت ايلچيان بىركن الدّوله خورشاه به خدمت رفته پيغام وى را رسانيدند ، معروض داشتند كه بعد از يك سال كه مهلت خواسته خود به خدمت مىرسد . هلاگو خان دانست كه زمان نكبت و زوال دولت او رسيده ، از آمدوشد ايلچيان او را تنبيهى نخواهد شد .
بنابراين از بسطام متوجه جانب ايشان شده حكم فرمود تا لشكرها كه در عراق و ديگر اطراف بودند بر ميمنه ؛ بوقاتيمور و كوكا ايلگاى از راه مازندران روان شدند ؛ و بر ميسره : تكودر اغول و كيتبو قانويان از راه خوار و سمنان و هلاگو خان با يك تومان لشكر بهادر در قلب مىرفت . با وجود اين حال مرتبه [ اى ] ديگر ايلچيان فرستاده پيغام داد كه « عزيمت رايات نصرت آيات به آن حدود جازم شده . اگر خورشاه با وجود چندين گناهان به خدمت استقبال قيام نمايد ، نظر عفو بر گناهان [ 300 ب ] وى انداخته باز او را سرافراز گردانيم . »
و چون رايات نصرت آيات از فيروزكوه گذشت ، ايلچيان به اتّفاق وزير كيقباد به بندگى رسيده خرابى قلاع قبول كردند و التماس نمودند كه قلعهء الموت ولمبسر ، كه خانهء قديم ايشان است ، براى فرزندان ايشان مسلّم دارند و خورشاه را يك سال مهلت دهند كه بعضى تحف و هدايا كه لايق آن حضرت باشد سامان داده به شرف بساطبوسى مشرّف گردد ، و باقى قلعهها را خراب كنند .
القصّه ركن الدّين خورشاه هرچند اين حيلهها و مكرها مىانگيخت فايده نداشت ، و هلاگو خان روزبهروز در باب نابود گردانيدن آن طايفه جدّ و اهتمام بيشترى مىورزيد ، تا آنكه در اثناى راه گذر ايشان به شاهدز افتاد و آن را به دو روز گرفته ، ايلچى نزد خور شاه فرستاده او را طلب داشت . چون دولت آن طايفه روى به زوال داشت ، اين مرتبه نيز ايلچيان را به جواب ناصواب بازگردانيد و قبول كرد كه پسر خود را با سيصد مرد حشرى به خدمت فرستد و تمامى قلعهها را خراب گرداند .
هامش
( 1 ) . متن : همايون دز .