و در ( ذكر وقايع ) « 1 » سال ششصد و چهل و چهارم « 2 » از رحلت ( خير البشر ) « 1 »
علاء الدّين در مقام قتل پسر خويش شده حيله مىخواست كه او را دفع نمايد و ركن الدّين بر ارادهء پدر خويش اطّلاع يافته مىخواست كه از پيش پدر گريخته به جانب جبل سماق به شام رود و قلاع كوهستان كه در دست اسماعيليه آنجا بود ، به دست آورد . و گاهى قرار به آن مىداد كه الموت و ميمون دز را به دست آورده بر پدر ياغى شود ، و گاهى بهخاطر مىرسانيد كه به بندگى منگوقاآن رفته خدمت آن پادشاه اختيار كند و از اوضاع پدر خود كه نامرضى آن پادشاه بود اظهار مخالفت و نفرت نمايد . و اكثر امراى پدرش با وى بيعت كرده بودند به اين شرط كه در همهء كار مطيع و منقاد او باشند ، امّا اگر به جنگ پدر برخيزد همراهى نكنند .
اتّفاقا در اثناى اين حال بندگان ركن الدّين خورشاه بيمار شدند و بيمارى او شدّت كرد ، به حدّى كه از تردّد بازماند و پدرش از آن بيمارى وى بسيار خوشحال و اميدوار مىبود كه شايد بىسعى و اهتمام او ركن الدّين از ميان برخيزد . اتّفاقا ركن الدّين روى به صحّت نهاد و علاء الدّين به آن وضع كه قلمى شد ، به قتل رسيد .
بعد از كشته شدن علاء الدّين پسران و امرا خون او را به چند كس نسبت مىدادند . اوّلا قبل از تحقيق چند نفر از مقرّبان و خدم او را كه در آن شب نوبت پاسبانى ايشان بود به قتل رسانيدند . آخر الأمر بعد از تفحّص و تفتيش بسيار معلوم شد كه قاتل او حسن مازندرانى است كه از مصاحبان جانى علاء الدّين و ملازم شب و روز و پيدا و نهان او بود . و هرچند حسن مذكور آن كار را به اشارهء ركن الدّين كرده بود ، امّا با وجود آن بعد از يك هفته ركن الدّين
هامش
( 1 ) . ق : ندارد .
( 2 ) . م : ششصد و چهلم .