تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3934

مساهمون:

ص٣٩٣٤
در قزوين بودى ، خاك قزوين را در توبره كرده به الموت آوردمى . » گويند روزى در [ 295 ب ] اثناى مستى علاء الدين ، شخصى كاغذ شيخ جمال الدّين كيل به وى داد . از آن شخص رنجيده فرمود تا آن را صد چوب محكم زدند . بعد از آن به وى گفت : « اى بدبخت نادان ! در حالت مستى چگونه كاغذ شيخ بزرگوار را به دست من مىدهى . بايستى گذاشت تا من از آن خمار بيرون آيم و هشيار شوم . » غرض كه علاء الدّين تا به اين حدّ مريد و معتقد شيخ جمال الدّين بود . و علاء الدّين را پسران بسيار بودند ، امّا بزرگ‌تر همه ركن الدّين خورشاه بود . در وقتى كه ركن الدّين كوچك بود علاء الدّين مكرّر به مريدان خود مىگفت كه « ركن الدّين ولى عهد من و امام شما خواهد بود . » و چون ركن الدّين بزرگ شد متابعان ايشان ميانهء او و پدر در مرتبهء تعظيم فرقى نمىنهادند ، و حكم او هم چون حكم پدر نافذ مىدانستند . و علاء الدّين از اين معنى رنجيده ، با ركن الدّين بىالتفات شد و گفت : « ولى عهد من پسرى ديگر خواهد بود . » و امّا آن قوم بنابر معتقد و قرارداد خود آن سخن را مقبول و معقول نمىدانستند و مىگفتند كه « اعتبار نصّ اوّل است ، و چون ركن الدّين به نصّ اوّل امام شد عزل او به هيچ وجه معقول نيست . » و تفصيل اين معتقد سابقا در اوّل احوال اسماعيليه در جلد اوّل قلمى شد . القصّه روزبه‌روز بىعنايتى علاء الدّين نسبت به پسر بزرگ ، ركن الدّين ، زياده مىشد تا آنكه به جايى رسيد كه ركن الدّين از ترس پدر بيرون نمىتوانست آمد و با هيچ احدى اختلاط و آشنايى نمىتوانست كرد ، بلكه هميشه در ميان زنان مىبود مگر وقتى كه علاء الدّين به تفرّج گوسفندان رفتى يا به كارى مشغول شدى كه در آن وقت ركن الدّين فرصت يافته ساعتى بيرون رفتى و با متابعان خود صحبت داشتى . و علاء الدّين را عادت آن بود كه در هرماه سه روز پياپى شراب خوردى و بيهوش افتادى . و آن سه روز حكم عيد ركن الدّين داشتى .