در ميان بستند و به هيچ وجه از فرمودهء او تجاوز جايز نداشتند . و چون او را امام خود مىدانستند ، هرچه از وى صادر مىشد آن را صواب دانسته ، در مقام منع و نصيحت نمىتوانستند شد ؛ چه ، هدايت و ارشاد امام از رعايا در اعتقاد ايشان جايز نيست .
بنابراين او از تدبير دين و دنيا و نو مسلمانى كه پدرش ملتزم آن شده بود بازماند ؛ چه ، او به مقتضاى سنّ خود هميشه با جماعتى كودكان بازى و تماشا كردى و گوسفند پروردن و شير دادن و مانند گلّهبان به رعايت احوال گوسفندان اشتغال داشت ، تا آنكه رسوم پسنديده كه پدرش به تازگى نهاده بود بالكلّيه از ميان برداشته شد ؛ چه ، جماعتى از سرهنگان و اسفهسالاران كه از ترس پدرش ، جلال الدّين نومسلمان ، ظاهرا متقلّد امور شريعت شده بودند باطنا چنان ميل و اعتقاد به طريق آبا و اجداد جلال الدّين داشتند كه در اين وقت كه جلال الدّين از ميان رفته بود ، فى الحال به سر الحاد خود رفته در اندك مدّتى باز ايشان غالب شدند و الحاد مرتبهء دويم در ميان [ 295 الف ] اين قوم رايج گشت و قواعد ملّت و شريعت كه به سعى جلال الدّين نومسلمان رواج يافته بود باز مهمل و معطّل ماند .
و چون پنج شش سال اين نوع از ايّام دولت و امامت علاء الدّين گذشت و وى از سنّ كودكى بيرون آمد ، اوّل چيزى كه در ايّام تميز و رشد خود به ظهور رسانيد آن بود كه بىموجب مرضى و بىاشارت طبيبى خود را فصد كرد و خون بسيار گرفت ، و از آن رهگذر دماغش خلل پذيرفت و خيالات بيهوده پيدا كرد ، و علّت ماليخوليا به واسطهء غلبهء سودا و قلّت خون بر وى استيلا يافت ، و به جهت اعتقاد فاسد آن طايفه هيچكس را يارا و قدرت آن نبود كه در مقام معالجه او تواند شد يا اظهار اين معنى تواند كرد كه او را خلل در دماغ پيدا شده ؛ چه ، بىشك هركه اظهار اين معنى كردى عوام آن طايفه را هلاك كردندى و يك لحظه ابقاى او نكردند ، زيرا معتقد ايشان آن است مرضى و رنجى كه تعلّق به نقصان دانش يا زوال عقل باشد ، چگونه بر امام جايز تواند بود ؟
و اين اعتقاد اگرچه در نفس الأمر صحيح است امّا وقتى كه امام ، امام باشد . القصّه چون اطبّا و عقلايى كه حال او را مىدانستند هيچكدام از ترس عوام ايشان در مقام معالجهء او نتوانستند شد ، روزبهروز ماليخوليا در دماغ او استحكام مىيافت . و او در ايّام كودكى معلول به علّت ماليخوليا تمامى يافت ، مع هذا جماعتى از مقرّبان و نزديكان او هميشه در مقام ستايش او مىبودند و مىگفتند كه « هرانديشه كه تو مىكنى يقين كه از لوح محفوظ مطالعه كردهاى ، و هرچه تو مىگويى محض الهام ربّانى است ؛ ان هو الا وچى پوچى علّمه ضعيف القوى . و در فكر و قول تو سهو و خطا را مجال نيست . » و از براى او كرامات اثبات مىكردند و او را به طريق خوش آمد ، گفتندى كه « تو ما را از مغيّبات و احوال آينده خبر
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3932
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٩٣٢