تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3933

مساهمون:

ص٣٩٣٣
مىدهى ، و هرچه ما را در خاطر خود مىگذرد تو را بىشك بر آن اطّلاع هست . » و چون آن مخبط دستگاه اين‌چنين كلمات از آن طايفه مىشنيد همه را باور مىكرد ، تا آنكه كار به جايى رسيد كه هيچ‌كس را ياراى آن نبود كه در مصالح ملكى - هرچند مهمّم به فساد رسد - به او توانستى چيزى گفت ؛ چه ، اگر كسى او را اعلام كردى ، از كمال خبط دماغ او را بر جهل خود حمل مىكرد ، و به اندك تغييرى كه به خاطر او راه مىيافت حكم به قتل و عقوبت او كردى . آخر كار هم به آنجا كشيد كه اگر رسولان او از حضرت قاآن بازآمدندى و حكمى كه در جواب ايلچيان او از حضرت قاآن صادر شده بود ، موافق طبع وى نبودى ، به او بازنگفتندى ؛ اگرچه او خود مىدانست ، امّا از براى حفظ شأن امامت آن را بر خود پوشيده داشتى و چنان پنداشتى كه هيچ‌كس در عالم چيزى كه مخالف طبع او باشد در هيچ جا اظهار نمىتواند كرد . لاجرم چون اين شيوهء ناستوده از حدّ گذشت و مدّت مديد مدار بر بيهوده گفتن و شنيدن گذشت ، خانه و ملك و مال و زنان و فرزندان او در سر آن غفلت و خبط دماغ خراب شدند . و در زمان محتشم ناصر الدّين ، كه از قبل او حاكم قهستان بود ، به فرمودهء او خواجه نصير الدّين طوسى را جبرا و قهرا گرفته پيش او آورد و خواجه تا زمان آمدن هلاگو خان نزد ايشان در قلعه مىبود و اخلاق ناصرى را در آنجا تصنيف كرد ؛ چه ، ايشان خواجه را حكما تكليف مىكردند كه در حقيقت مذهب ايشان چيزى بنويسد و خواجه چون معتقد مذهب ايشان نبود در آن باب اقدام نمىنمود و مىخواست كه اكتفا به اخلاق كه او را نسبت به هيچ مذهب نمىباشد نمايد . امّا آن جماعت اين معنى را فهميده بر اخلاق ناصرى ، كفايت نكردند . تا آنكه خواجه از خوف جان چند رسالهء عربى و فارسى در باب مذهب ايشان نوشت . و در اكثر تواريخ معتبره مسطور است كه علاء الدّين به غايت معتقد و مريد شيخ جمال الدّين كيل بود ؛ چنانچه هرسال از براى وى پانصد دينار زر سرخ فرستادى و شيخ آن زر را صرف خوردنى و پوشيدنى خاصّهء خود ساختى . و اهل قزوين شيخ را از اين رهگذر سرزنش كردندى و گفتندى كه « عجب است كه او اوراد ملك فارس را به مردم انعام مىكند و اوراد حاكم ملاحده را صرف خوردنى و پوشيدنى خاصهء خود مىنمايد . » و چون اين [ سخن ] « 1 » به شيخ رسيد در جواب ايشان فرمود كه « نه ائمهء دين خون و مال ملاحده را حلال مىدانند ؟ پس هروقت كه ايشان به ارادهء خود مىداده باشند دوباره حلال باشند . » و علاء الدّين بر اهل قزوين به وجود شيخ جمال الدّين منّت نهادى و مىگفتى كه « اگرنه شيخ
هامش
( 1 ) . جاى يك كلمه خالى است .
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3933 | غلام رضا طباطبايى مجد / قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى