سلطان قطب الدّين چون اين حكايت شنيد ، مردم معتمد خود را به اطراف و جوانب فرستاد و تا قريب به پنجاه فرسخ پى او دويدند و از هيچ جا اثرى ظاهر نشد . پس سلطان قطب الدّين جماعتى از بزرگان آن كوهپايه را كه در آن فتنه دخل داشتند گرفته به سياست هرچه تمامتر ايشان را بند كرده اعضاى ايشان را در تمام ولايت كرمان بگردانيد ، و آتش آن فتنه به حسن تدبير فرونشانيد .
و در منتصف ماه شعبان سال ششصد و چهل و يكم از رحلت خير البشر سلطان قطب الدّين از كرمان متوجه اردوى منگوقاآن گشت ، و از امرا و خواجگان كرمان مردم بسيار در اين مرتبه همراه او شده به تجمّل و شوكت تمام روى به تركستان آورد ، و امير حاجى داماد خود را به نيابت خود در كرمان گذاشت .
و سلطان ركن الدّين چون بنابر مصلحت امير ارغون بار و بنه و خيل و حشم خود را در اصفهان گذارده جريده به تركستان رفته بود ، بعد از آنكه به اردو - كه در آن وقت در قراقروم بود - رسيد ، به خدمت علمدار منگوقاآن كه از امراى بزرگ و صاحب مشورت منگوقاآن بود پيوست . و از وى التماس نمود كه خبر وصول او را به حضرت قاآن برساند . امّا چون خدمتى لايق نداشت ، به التفاتى كه سزاوار باشد مخصوص نگشت . و چون احوال او به عرض قاآن رسيد ، فرمود كه « ركن الدّين ، قطب الدّين را نديده . در قراقروم باشد تا قطب الدّين برسد . بعد از آن ماجراى ايشان پرسيده شود و حكم كار ايشان فرموده آيد . »
بنابراين ركن الدّين را بالضّروره هفت هشت ماه در قراقروم توقّف بايست كرد . و چون قطب الدّين سلطان به اردو رسيد ، حكم شد كه تلاش ايشان را يرغوچىها بپرسند . قطب الدّين سلطان چون از همه نوع استعداد همراه برده بود ، اوّلا پيش منگوقاآن پيشكش پادشاهانه كشيد و امرا و نوّاب هريكى را خدمتى لايق كرد و رشوتهاى بسيار به اعيان حضرت منگوقاآن و يرغون خان و كسانى كه سخن ايشان را اعتبارى بود بداد و حكم شد كه نيكو تفحّص نمايند .
قطب الدّين سلطان چون در باب ساختن ركن الدّين جدّ تمام داشت ، سجّلات و مكاتيب به شهادت عدول ولايت كرمان و قاضيان كه همه مشتمل بودند بر آنكه « ركن الدّين اوّلا التجا به خليفهء عباسى برد و چون آنجا راه نيافت بالضّروره روى به اين درگاه آورده » [ عرضه داشت ] .
و مدّت هفت روز پياپى ركن الدّين را حاضر مىكردند و يرغوچى بزرگ تا آخر روز وى را بر پاى مىداشت و از وى سئوالها به آهستگى مىكردند و بحثهاى باريك به دقت چنانچه رسم مغولان است ميانهء ايشان واقع مىشد و او را از رفتن به فارس و بغداد و خوزستان سئوال مىكردند ، و آن بيچاره اگر انكار مىكرد گواهان حاضر ايستاده در روى او گواهى مىدادند و اگر به اقرار توجّه مىنمود گناه بر وى درست مىشد ، نعوذ باللّه من هذه الخجالة . و چون شب
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3925
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٩٢٥