مىشد او را همچنان دست بستهء يك باورچى به خانهء خود مىبرد و پاى او را با پاى خود در ركابى مىكشيد ، تا روز هفتم از وى سئوال كردند كه تو گفته [ اى ] كه « از اين پس ما را با كافران ملاقات از دور به تير ، و از نزديك به شمشير خواهد برد . »
ركن الدّين از گفتن آن سخن انكار نمود . سلطان قطب الدّين از مؤمن ملك گواهى خواست . مؤمن ملك در روى او گواهى داد و نام آن موضع و جماعتى كه در آنجا حاضر بودند يكيك بگرفت و او را به دروغ منسوب ساخت و خيو در روى او انداخت . و تكين ملك هم بدين منوال گواهى داد . ركن الدّين بيچاره را مجال انكار [ 294 الف ] نماند .
يرغوچيان به اتفاق برخاسته نزد قاآن رفتند و گفتند كه پدر زنش و دامادش بر روى وى چنين گواهى دادند كه او اين سخن برملا گفته . منگوقاآن فرمود كه او را به سلطان قطب الدّين سپارند تا او را به ياسا رساند . « 1 »
چون يرغوچيان از پيش قاآن بيرون آمدند ، او را برهنه كرده به قطب الدّين سلطان رسانيدند .
قطب الدّين سلطان بنا به فرمودهء قاآن شمشيرى بر ميان او زد و روى از آن بگردانيد و تكين ملك پارهاى سنگ برداشت و در دهان وى افكند و لگدى آنچنان بر دهانش زد كه دندانهاى او در دهانش بشكست . بعد از آن كارد بكشيد و سرش را از تن جدا كرد و اين ابيات مىخواند :
ناسزايى را چه بينى بخت باز * عاقلان تسليم كردند اختيار
چون ندارى ناخن درّنده تيز * با بدان آن به كه كم گيرى ستيز
هركه با فولاد بازو پنجه كرد * ساعد سيمين خود را رنجه كرد
باش تا دستش ببند روزگار * پس به كام دوستان مغزش برآر
و از مقرّبان ركن الدّين ، سيف الدّين شادى و بلبان و ايلشكر را نيز در همان روز به قتل رسانيدند . بعد از آن سلطان قطب الدّين را رخصت دادند كه به كرمان رود و اين نوبت از آن روز كه سلطان قطب الدّين از كرمان بيرون رفته بود تا بازآمدن وى به كرمان دو سال تمام گذشت . و چون سلطان قطب الدّين به كرمان رسيد « 2 » امير حاجى و نوّاب او را به واسطهء بىاندامى [ ى ] كه از ايشان به ظهور رسيده بود به انواع تأديبات ادب نمود و بر سرير حكومت كرمان بىمنازع قرار گرفت .
هامش
( 1 ) . به واسطهء اينكه منگوقاآن ، سلطان ركن الدّين را هواخواه اولاد اوگتاى قاآن مىدانست ، او را به سلطان قطب الدّين سپرد و در دست او مقتول گرديد . - تاريخ كرمان ، ص 441 .
( 2 ) . قطب الدّين به همراه امير قويدوغاى قورچى از جيحون گذشت ، منتجب الدّين يزدى پدر مؤلّف سمط العلى نيز در اينجا به او پيوست ، و در اوايل خزان ، نيمهء شوّال 650 هجرى به كرمان وارد شد .