ناحيهء كوغون و ماهان كه در شش فرسخى شهر كرمان است ظاهر شده . صورت اين قضيّه در تواريخ معتبره چنين آورده [ شده ] كه شخصى در كوهپايههاى كرمان پديد آمد كه نام او شيخ داد بود . وى سالهاى بسيار خدمت سلطان جلال الدّين كرده بود و اخلاق و عادات و حركات او دريافته ، و اتّفاقا در صورت و هيئت و قد و قامت نيز به او شباهت داشت ، در ميان روستائيان كوهستان گفته كه « من سلطانم . » و مردم بسيار از آن كوهپايه و روستاها بر وى جمع آمدند و به اطاعت او درآمدند ، و از ملكان كرمان پنهانى با او بيعت كردند و اموال بسيار پيش او آوردند تا اسباب پادشاهانه از طلا و نقره جهت خود ساخت و بارگاه و تخت جهت خود مهيّا گردانيد ، و وعده كردند كه فلان روز بايد خروج كرده مخالفان را از ميان برداريم .
اتفاقا چون وقت مقرّر نزديك رسيد ، بندگان شيخ داد شتاب كرده يكى از نزديكان خود را پيش گلّهبانان سلطان قطب الدّين فرستاد تا ايشان را با گلّه رانده نزديك او بياورند . و چون آن شخص به آنجا رسيد با مهتر گلّهبانان تمر نام گفت كه « فرمان خداوند عالم را زانو بزن تا بشنوانم . » تمر گفت : « خداوند عالم كيست ؟ » گفت : « سلطان جلال الدّين خوارزمشاه . » تمر مهتر گلّهبانان مردى عاقل و دانا بود . چون اين كلمه شنيد با خود انديشيد و گفت : « اين نايرهء فتنهاى عظيم تواند بود . » پس صلاح در آن ديد كه آن شخص را به ملازمت نگاه دارد و اين خبر را پيش از آنكه فاش شود به سلطان قطب الدّين رسانيد تا او در تدارك آن كوشيده اين فتنه را فرونشاند .
بنابراين تمر مهتر گلّهبانان به آن شخص گفت كه « الحال وقت غروب است و شب در رسيدن ، و راندن گلّه در شب ممكن نيست . امشب تو را اينجا استراحت بايد فرمود تا فردا على الصّباح گلّه را همراه تو برانم و به ملازمت [ 293 ب ] خداوند عالم مشرّف شويم . » آن مرد قبول اين معنى كرده همراه تمر به خانهء او رفت . بعد از طعام خوردن بخوابيد . و تمر همان شب از آنجا ايلغار كرده خود را به چاروك رسانيد و سلطان قطب الدّين را از حقيقت حال خبردار نمود . و سلطان بىتوقّف سوار شده متوجّه گرديد و مردم خود را منع فرمود كه هيچكس نام سلطان جلال الدّين بر زبان نراند . و به قدغاى قورچى گفت كه در اين كوهپايه جمعى پا از دايرهء اطاعت و انقياد ما بيرون نهادهاند و علم عصيان برافراشته . چون تنبيه ايشان واجب است به آنجا رفتم . ان شاء الله در اين دو روز ايشان را گوشمالى بر اصل داده مراجعت مىنمايم .
القصّه چون سلطان قطب الدّين به آن موضع رسيد ، احوال شيخ داد ، كه خود را به سلطان جلال الدّين شهرت داده بود پرسيد ، گفتند : « وى روز نماز ديگر بيرون آمد و اسبى سياه كه داشت بر وى سوار شده آن اسب را بتاخت و از ميانهء ما غايب شد . و هرچند وى را تفحّص كردند نيافتند و به هيچ وجه معلوم نشد كه به كدام طرف بيرون رفته . »
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3924
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٩٢٤