در آنجا بماند [ 292 ب ] و از آنجا روى به اصفهان آورد ، و در راه به اتابك علاء الدّين كه از يزد به اصفهان مىرفت برخورده به اتّفاق يكديگر به اصفهان رفتند و مدّت چهل روز با يكديگر در اصفهان بودند ، و هرروز در تعيين مقصد رأىها مىزدند و مشورتها مىكردند ، و عرصهء زمين با آن فراخى به ايشان تنگ شده بود و هيچ جا نمىيافت كه در آنجا رحل اقامت اندازد . آخر الأمر بالضّروره قرار به آن دادند كه متوجّه تركستان شود و اردوى منگوقاآن را وجههء همّت خود سازد .
بنابراين ، از اصفهان عزم رى كرده و از آنجا به دامغان رفت . در دامغان سوداگر بسيار با متاع فراوان جمع شده از بيم ملاحدهء گرد كوه « 1 » نمىرفتند . چون ركن الدّين با جمعيت خود به آنجا رسيد ، سوداگران خوشحال شده قرار به آن دادند كه به حمايت ركن الدّين از پاى گرد كوه گذر كرده به خراسان روند . و با ركن الدّين صد سوار دلير مانده بود و ديگر شاگردپيشه و خدمتكاران و حرم بسيار بودند .
القصّه از دامغان متوجّه خراسان شدند و سوداگران همراه . چون به نواحى گرد كوه رسيدند فرود آمدند و اسبان خود را به چرا گذاشتند ، و مردم به خواب و آسايش رفتند ، كه به يك ناگاه ملاحده از حال ايشان خبر شده سپهسالار على لامى نام با پانصد پياده از قلعهء گرد كوه فرود آمده روى به قافلهگاه نهادند . چون ملاحده به نزديك رسيدند آوازه افتاد كه اينك ملاحده رسيدند . اتابك علاء الدّين اسبى در زير زين داشت ، فى الحال بىآنكه سلاح در پوشد ، تير و كمان برداشته ، خود را بر پشت مركب گرفته ، روى به ملاحده آورد . ركن الدّين نيز مسلّح و مكمّل شده با دوازده نفر كه اسبان ايشان حاضر بودند سوار شده روى به ملاحده نهادند . امّا چون پيادگان ايشان بسيار بودند ، سواران طاقت مقاومت نياورده روى به گريز نهادند . پيادگان ملاحده دو گروه شده از دو طرف ايشان درآمده ، شروع در تير زدن كردند و فرياد برآوردند كه « زنهار ! كه يك سوار را نگذاريد كه سلامت به در رود . »
در اين وقت يكى از نوكران محمّد شاه يزدى نام جوانى كه از خويشان اتابك محمود شاه بود ، فرياد برآورد كه « اى نامردان ! ؟ كجا مىگريزيد و زن و فرزند خود را به دست ملحدان مىگذاريد ؟ آيا حميّت و غيرت كدام روز به كار خواهد آمد ؟ و شجاعت و مردانگى در كجا خواهيد فرمود ؟ »
القصّه آن مرد اين قسم سخنان سرزنشآميز بسيار گفته ، خود با جمعى از سواران خود شمشير كشيده روى به ملاحده نهاد . پس سواران ديگر كه عزيمت گريز داشتند . چون اين
هامش
( 1 ) . رجوع شود صفحهء 2951 كتاب و پاورقى 2 از همان صفحه .