و نيم باز او را به شيراز فرستاد . به اين سبب ميانهء سلطان ركن الدّين و اتابك سعد كدورت به هم رسيد و روزبهروز آثار وحشت ميانهء ايشان زياده شد .
در اين اثنا ركن الدّين از امراى خود بدگمان شده اكثر را بعد از مصادرات مالى به قتل رسانيد ، تا آنكه وفا ملك را در بلدهء جيرفت گرفته بكشت كه از امراى بزرگ او بود ، و از اين جهت دل اهالى كرمان از وى برگشت و همگى با او بد شدند . امّا چون استيلاى تمام يافته ، كسى كه سركوب او باشد نبود ، بالضّروره با او مدارا مىكردند ، كه در خلال اين احوال جماعتى از تجّار خراسان به كرمان آمدند و خبر دادند كه « اينك قطب الدّين سلطان با منشور منگوقاآن از آبآمويه گذشته متوجه كرمان است و عن قريب است كه به شوكت تمامتر مىرسد . « 1 »
بندگان ركن الدّين و متعلّقان او كه دم از استقلال مىزدند ، چون اين خبر شنيدند ، بسيار مضطرب و پريشانحال گشتند . و مقارن اين حال جمعى از نوكران قطب الدّين به كرمان رسيدند . ركن الدّين هرچند فكر و تدبير كرد ، غير از آنكه از كرمان بيرون رود چاره نديد .
بنابراين ، به اتّفاق جمعى كه در ايام سلطنت او اعتبارى داشتند و اموال بسيار حاصل كرده [ بودند ] از كرمان برآمد و قرار به آن داد كه به جانب بغداد نزد خليفهء عباسى رود . بعضى از ملازمان او گفتند كه « صلاح در آن است كه تو به آن استعداد به درگاه منگوقاآن روى . » از كمال نادانى و اعراضى كه داشت در جواب او گفت كه « ما را بعد از اين با كافران از دور ملاقات به تير و از نزديك به شمشير خواهد بود . » و اين سخن شهرت تمام يافت .
و ركن الدّين از كرمان به جانب فارس روان شد و پيش از خود كس نزد اتابك [ سعد ] فرستاده خبر توجّه خود به آن صوب فرستاد . چون به دختر اتابك سعد بسيار ناهموارى كرده بود ، اتابك جواب داد كه « آمدن تو در اين ديار مناسب نيست . اگر در اين ولايت درآيى ، هرچه بينى از خود بينى . زنهار ! هزار زنهار ! كه اين خيال محال از خاطر خود دور كن و براى خود مأمنى ديگر بطلب . »
چون اين جواب از فارس به ركن الدّين رسيد ، از فارس نااميد گشته روى به خوزستان نهاد و به قصد آنكه از آنجا به بغداد رود . و در اين وقت اكثر نوكران وى از وى بازگشته به جانب كرمان رفتند . چون به خوزستان رسيد ، كس به بغداد فرستاده از آنجا نيز جواب مانند جواب اتابك سعد به وى رسيد « 2 » . از آنجا نيز مأيوس و نااميد شده از شوشتر به دشت شوش برآمد و از شوش عنان عزيمت به صوب اسنان منعطف داشت ؛ چه ، ملك از آن داماد او بود . يك ماه
هامش
( 1 ) . پانزده سال انتظار قطب الدّين طول كشيد . - سمط العلى ، ص 31 . جهانآرا : 16 سال .
( 2 ) . وزيرى مىنويسد « چون خليفه مىدانست كه رعايت جانب او منافى رأى قاآن است لهذا اعتنايى به او ننموده به حضورش راه نداد . » - تاريخ كرمان ، ص 441 .