نام با سيصد سوار ، كه به شحنگى كرمان نامزد شده [ بود ] ، رسيد . سلطان ركن الدّين از رهگذر وى بسيار در پيچوتاب بود ؛ چه ، او به تجمّل و تكلّف تمام زندگانى مىكرد ، چنانچه هرنوبت كه سوار شدى خيل و حشم بسيار در جلو او مىرفتى ، و اكثر مردم فتّان كه از ترس ركن الدّين دست و پاى دراز نتوانستندى كرد ، دست به فتراك آورده « 1 » آنچه خواستند مىكردند و او را بر نقير و قطمير « 2 » آن ولايت اطّلاع مىدادند .
چون كار از حدّ گذشت ، سلطان ركن الدّين طايفهاى از معتمدان خود را بر سر گورگوز نگاه داشت تا هركس از مردم كرمان از وضيع و شريف به آنجا آمد و شدى كرده باشند ، به عرض او رسانند . و جماعتى را كه داعيهء آن بود كه به آن شحنه آشنايى كنند ، ركن الدّين بعضى ايشان را به قتل رسانيد و بعضى را برهنه كرده چوبهاى محكم زده بر گرد شهر گردانيد ، و بعضى را در زندان نگاه داشت . تا آنكه الپتكين نام شخصى كه بر معاملات ديوانى آن ولايت اطّلاع تمام داشت و مردم سخن او را معتبر مىدانستند از ترس ركن الدّين به شحنه آشنايى نتوانست كرد ، پنهانى كس پيش او فرستاده پيغام داد كه « اگر شما مرا از سلطان ركن الدّين طلب كنيد ، من آنچنان كنم كه شما را در اندك روز بر تمام احوال اين ولايت اطّلاع حاصل شود . » اتّفاقا پيش از آنكه شحنه او را طلب كند اين خبر به ركن الدّين رسانيدند ، و او فى الحال وى را به قتل رسانيد و سر او را بر دار آويخت ، و از اين رهگذر بيم و ترسى عظيم بر اهالى كرمان مستولى شد .
شحنه گورگوز چون اين حال مشاهده نمود ، سوار شده روى به خراسان نهاد و گفت : « من در اين شهر نمىتوانم بود . » و ركن الدّين كس پيش او فرستاده پيغام داد كه « من در اين شهر حاكمم . اگر جماعتى گناهكار را من سياست كرده باشم شما را از آنچه مضرّت باشد ؟ هرجا كه شحنه برود اگر حاكم آنجا او را در امور شحنگى دخل ندهد ، رنجش او صورتى داشته باشد و اگر شحنه از اين نوع امور مىرنجيده باشد ، يقين كه مردم او را ملامت خواهند كرد ؛ چه ، اين امور تعلّق به ما دارد نه به شحنه . »
ركن الدّين ، شحنه را به انواع ملايمت و چاپلوسى بازگردانيده به كرمان آورد . و در اين اثنا وزير اعظم ، بهاء الدّين صاحبديوان از راه سيستان متوجّه كرمان شد و با دويست سيصد سوار به تجمّل تمام از سوار مغول به انديشهء آنكه ولايت كرمان را قانونى نهد و ولايت سردسير و گرمسير را بر محك اعتبار و معيار نظر سنجيده دخلوخرج آن را مشخّص سازد [ 292 الف ] در ولايت نساى كرمان با سلطان ركن الدّين ملاقات نمود و سه روز آنجا توقّف كرد .
هامش
( 1 ) . دست به فتراك آوردن : مهيا شدن .
( 2 ) . نقير و قطمير : كموبيش .