پارهپاره كنند تا ديگرى اينچنين خيال باطل به خاطر فاسد راه ندهد .
ذكر روانه نمودن منگوقاآن بعضى امرا را به هرجانبى تا تدارك بقيهء فتنهانگيزان كه آوردن ايشان به اردو دشوارى داشت نمايند
چون در گوشهها بعضى فتّانان و منافقان مانده بودند بالايار غوچى را با طايفهاى از دلاوران فرستاد تا احوال آن جماعت نيك تفحّص نموده هركه را كه در آن كنگاچ [ بوده باشد ] و يابد ، به قتل رساند . همچنين اميرى ديگر را به همين مصلحت نامزد ولايت ختاى فرمود . و چون از انديشهء شريران و فتنهانگيزان خاطر مبارك منگوقاآن فارغ گشت ، حسن اخلاق آن پادشاه جوانبخت چنان اقتضا نمود كه رعايت جانب خويشان و قرابتان خود فرض عين داند ، بنابراين فرمود كه شيرامون مصاحب قوبيلاى قاآن باشد و ناقو و چغان نويان بهجانب ختاى روند ، و خواجه را به واسطهء آنكه پند خاتون خود شنيده به خدمت مبادرت نمود در حدود سلنگه كه نزديك قراقروم است جايگيرى كه اوقات تواند گذشت تعيين نمود . همچنين هركسى را از خويشان و برادرزادگان بهجانبى فرستاد كه اوقات مىگذرانيده باشند .
ببايد دانست كه قبل از اين مطلقا ميانهء الوس مغول مخالفت و نفاق نبود و بعد از آن شروع در مخالفت كردند تا آنكه بهواسطهء اختلاف سلطنت از دست ايشان رفت - چنانچه تفاصيل آن خواهد آمد ، ان شاء اللّه تعالى . و در جامع التواريخ مسطور است كه چنگيز خان هميشه فرزندان خود را بهموافقت و يكدلى وصيّت مىكرد و مىفرمود كه « مادام كه شما با يكديگر موافق و دوست خواهيد بود ، دولت و سلطنت ملازم [ 290 الف ] شما خواهد بود و هرگز مخالف شما ظفر نخواهد يافت . فرزندان ! به بركت اين خصلت - يعنى اتّحاد و موافقت با يكديگر - در اندك فرصت اكثر ممالك جهان را مسخّر خود خواهيد ساخت . »
و نيز در جامع التواريخ آورده كه چنگيز خان در اوايل حال خود روزى فرزندان خود را پند مىداد « 1 » و از روى تمثيل تيرى از تركش بيرون آورده به ايشان داد گفت : بشكنيد . به اندك قوّتى آن را شكستند . بار ديگر دو عدد تير را به ايشان داد . آن هردو تير را به آسانى شكسته و بدين ترتيب هرنوبت تيرى زياده مىكرد تا به ده تير رسانيد . زورآزمايان و بهادران سپاه او از شكستن عاجز آمدند . فرمود كه « اى فرزندان ! حال شما هم بدين منوال است . مادام كه پشت و پناه يكديگر باشيد كس بر شما ظفر نخواهد يافت و مدتهاى مديد از ملك و دولت [ متمتّع ] خواهيد بود ؛ و سلاطين اسلام همين طريقه ورزيدندى دولت ايشان هيچ مستأصل نشدى . »
هامش
( 1 ) . مؤلّف پيش از اين ، در بيان احوال چنگيز خان ، اين پند را به گونهاى ديگر ذكر كرده است .