تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3907

مساهمون:

ص٣٩٠٧
روز ديگر منگوقاآن حكم فرمود كه امير منگسار با جمعى از امراى ديگر بنشينند و امراى بزرگ آن شهزادگان را حاضر ساخته كيفيّت اين واقعه به تفصيل تحقيق كنند . بنا به فرمودهء قاآن امير منگسار با جمعى امرا بر سر ديوان نشسته جماعت نويانان و امرا را مثل آلچيتاى نويان بزرگ و تؤنال « 1 » بزرگ و جنگى و قلجاى و سرقان « 2 » و تؤنال خرد و طوغان ييسور كه هر يكى از اينها خود را آنچنان تصوّر مىكردند كه چرخ را بر ايشان دسترس نيست ، حاضر ساخته ، آغاز پرسش و تفحّص نمودند و به‌غايت باريك مىپرسيدند ، تا آنكه رفته‌رفته اختلاف درميان سخنان ايشان ظاهر شد و كار به جايى رسيد كه آنچه كسگ قوشچى به عرض رسانيده بود ، به تحقيق پيوست ، و جملهء امرا بالاتفاق به گناه خود اقرار كردند كه « آرى ما اين چنين كنگاچى كرده بوديم و مكرى انديشيده . » منگوقاآن با وجود اين حال مىخواست كه به مقتضاى عادت خويش دامن عفو بر گناهان ايشان كشيده دارد كه جمعى كثير از آن شهزادگان و امرا و نويانان به‌عرض رسانيدند كه « اغماض اين‌چنين معامله موجب جرئت ديگران مىگردد و اين معنى مستلزم فساد عظيم تواند بود . » و چون آن جماعت در باب سياست منافقان مبالغه از حدّ گذرانيدند و منگوقاآن مىدانست كه سخن اين جماعت از روى اخلاص و دولتخواهى است ، فرمود تا تمام مخالفان را در قيد حبس و زندان كشيدند و يك چند در كار ايشان تأمّل داشت ، تا آنكه بعد از چند روز به بارگاه درآمده بر تخت سلطنت قرار گرفت و روى به امرا و اركان دولت آورده فرمود تا هر يكى در حقّ اين جماعت منافقان آنچه به خاطر او مىرسد به‌عرض برساند . هركسى سخنى به قدر عقل و فهم خود گفت . امّا در خاطر منگوقاآن سخن هيچ‌كدام جايگير نمىشد . و چون سخنان همه گفتند ، محمود يلواج كه در آخر مجلس نشسته بود - خاموش ايستاده بود . منگوقاآن فرمود كه « اى محمود تو چرا حرفى در اين باب نمىگويى ؟ پيش‌آى و آنچه در خاطرت مىرسد بگوى . » محمود يلواج گفت : « در مجلس پادشاه گوش باشند بهتر . اما چون حكم شد از سخن گفتن چاره نيست . امّا من حكايتى دارم ، اگر فرمان شود بگويم . » منگوقاآن فرمود « بگوى ، آنچه ياددارى . » محمود گفت : وقتى كه اسكندر ذى القرنين ممالك روى زمين را مسخّر گردانيد ، خواست كه به‌جانب هندوستان رود . بعضى از امرا و اعيان دولت پاى از طريق و دايرهء فرمانبردارى بيرون نهاده دم از استقلال مىزدند و اسكندر در باب ايشان فروماند . آخر الأمر از تأمّل بسيار ايلچى [ ى ] فرستاد به روم پيش وزير بىنظير خود ارسطاطاليس ، و در باب آن جماعت تدبير پرسيد . ؛
هامش
( 1 ) . متن : تومان . ( 2 ) . متن : مسرغان .