از شكار باهم مىآمدند ، ناگاه نظر ايشان بر مسلمانى كه در صحرا در آب آمده بود « 1 » افتاد .
چغتاى خان بنابر آنكه وى در كار ياسا و امضاى حكم آن غايت مبالغه داشتى ، حكم فرمود كه اين مسلمان را بايد كشت . قاآن فرمود كه « امروز روز به آخر رسيده ، پس صواب « 2 » در آن است كه او را به شب نگاه دارند تا فردا حقيقت حال را پرسش نموده او را در حضور خلايق به ياسا رسانيم . »
پس او را به دانشمند حاجب سپرد و در خفيه فرمود كه تا بالشى نقره در موضعى كه آن مسلمان غسل مىكرد انداختند و به او پيغام فرستاد كه « وقت يرغو پرسيدن بگويد كه من كم بضاعتام و سرمايه [ اى كه ] داشتم در آب افتاد . بنابراين ، در آب رفتم كه آن مايهء خود را برآورم . »
القصّه ، روز ديگر وقت تفحّص آن مرد عذرى كه تعليم وى كرده بودند گفت و قاآن آن جماعت را به آن موضع فرستاد تا نيك تفحّص نمايند . اتّفاقا آن جماعت چون به آن موضع رفته جستجو كردند ، چند بالش نقره از آنجا يافتند . قاآن فرمود كه « ياراى او تواند بود كه از ياساى بزرگ ما تجاوز كند ؟ امّا اين بيچاره از غايت عجز و فروماندگى خود را فداى آن محقّر كرده بود . پس او را ببخشيد . » و فرمود كه از خزانه ده بالش ديگر به او دادند و بر وى حجّت گرفتند كه بعد از اين مثل اين حركت را اقدام ننمايد .
و نيز از جمله شفقتهاى قاآن كه نسبت به اهل اسلام داشت آن بود كه در اوايل حال ، مغولان ياسا داده بودند كه هيچكس گوسفند و ديگر حيوانات به طريق مسلمانان از حلق ذبح نكنند ، بلكه به رسم مغولان سينه و شانه بشكافند . اتّفاقا در بازار مسلمانى گوسفندى خريد و به خانه برد و در حال خانهء خود را استوار بست و در اندرون خانهء خود آن گوسفند را به رسم مسلمانان ذبح كرد . قپچاقى در بازار آن مسلمان را ديده در عقب او آمده بود . در بام خانهء او رفته منتظر مىبود كه آيا آن مسلمان به آن گوسفند چه كار كند . و همينكه آن مسلمان بيچاره در اندرون خانهء خود به خاطر جمع كارد بر حلق آن گوسفند نهاد ذبح كرد ، قپچاق از بالاى بام مانند عزراييل خود را رسانيده بر حلق آن مسلمان چسبيد و او را با گوسفند حلق بريده برداشته به درگاه قاآن برد .
چون حقيقت حال به عرض قاآن رسيد فرمود كه « اين مسلمان درويش ياساى ما را خوب رعايت كرده ؛ چه ، در خانهء خود را محكم بسته در اندرون خانه هرچه خواهد كند ، و اين ترك ترك ياساى ما كرده كه بر بام خانهء او رفته . مسلمان را بگذاريد و قپچاقى را به قتل رسانيد .
و نيز از جمله امورى كه از وى در باب عزّت اهل اسلام به ظهور رسيده يكى آن بود كه
هامش
( 1 ) . جامع التواريخ : مسلمانى را ديدند كه در آب نشسته غسل مىكرد .
( 2 ) . متن : ثواب .