است به فلان موضع گنجى است كه آن را افراسياب نهاده و معلوم نيست كه چهارپايان كه در آن حوالى مىباشند آن گنج را بر توانند داشت . قاآن فرمود كه « ما را به گنج ديگران احتياجى نيست ، و آنچه داريم تمامت بر بندگان خداى و زيردستان ايثار كنيم . »
و نيز از جمله اخلاق آن پادشاه ظلّ اللّه آن است كه آوردهاند كه ارتاقى از خزانه پانصد بالش زر بستد به سبيل سرمايهء سوداگرى . بعد از مدّتى بازآمد و عذر نامسموع گفت كه « آن بالشها نماند . » قاآن فرمود كه پانصد بالش ديگر بدهيد . اين را هم گرفت و سال ديگر مفلستر از اوّل بازآمد و بهانه [ اى ] ديگر آورد . بيتكچيان « 1 » از عرض سخن او مىترسيدند . آخر الأمر به عرض رسانيدند كه « فلانى در شهرها مال تلف مىكند و مىخورد . » قاآن فرمود كه « بالش چگونه خورد ؟ » گفتند كه « به اوباش مىدهد و به اكل و شرب صرف مىكند . » فرمود كه « بالش برقرار باشد . كسانى كه از وى مىستانند رعيّت مااند . مال همچنان در دست ما باشد . همچنانكه بارهاى ديگر دادهايد بدهيد و بگوييد اسراف نكند . »
و نيز در باب رعيّت پرورى از وى نقل مىكنند كه اهالى شهر طاينقو « 2 » ، كه از شهرهاى بزرگ ختاست عرضه داشتند كه « ما را هشت هزار بالش قرض است و موجب [ 279 ب ] تفرقه و خرابى ما خواهد شد ؛ چه ، قرض خواهان طلب مىكنند ؛ اگر فرمان شود كه از خزانه اين وجه را به ما مساعده نمايند كه به تدريج ادا كنيم و به كلّى مستأصل نگرديم ، از عنايت پادشاهانه دور نيست . » قاآن فرمود كه « الزام « 3 » قرضخواهان [ به ] مواسات موجب زيان ايشان باشد و اهمال در آن سبب اضطراب رعايا . پس اولى آن است كه از خزانه ادا كنيم . » پس منادى كردند تا آنكه قرضخواهان حجّتهايى كه از رعايا داشتند حاضر كرده وجه از خزانهء عامره بستانند .
و بسيار بود كه يكى گواه و ديگرى خصم مىشدند و بر دروغ بالش مىگرفتند ؛ تا آنكه اضعاف آنچه عرضه داشت نموده بودند از خزانه گرفتند .
و نيز مىگويند كه روزى شخصى در شكارگاه سه خربزه نزد قاآن آورد ؛ چون از زر و جامه آنجا چيزى حاضر نبود ، قاآن به موگاخاتون « 4 » گفت تا دو دانه شاهوار كه در گوش داشت به آن شخص دهد . گفتند : « آن درويش قدر و قابليت اين درّها ندارد . فردا حاضر شود و از خزانه زر و جامه ، آنچه فرمان شود بستاند . » فرمود كه « درويش را طاقت انتظار نباشد و اين مرواريدها هم پيش ما آيد . » به موجب فرموده آن درّها به وى دادند . درويش خوشحال و خرّم بازگرديد و آن را به بهاى اندك بفروخت . مشترى با خود گفت : « اينچنين جوهرى نفيس لايق
هامش
( 1 ) . بيتكچيان : در منابع فارسى به صورت بيتيكچى ، بتيكچى و بتكچى نيز آمده است ، به معنى كاتب و محرّر و نيز مأمور وصول ماليات .
( 2 ) . متن : طالغو .
( 3 ) . ق : ارام
( 4 ) . متن : سوكا . بلوشه و بويل ، هردو « تموگه » ضبط كردهاند .