بنابراين ، امرا از روى حسد و دشمنى به عرض سلطان قطب الدّين رسانيدند كه « محمّد بختيار داعيهء آن دارد كه با پيل مست « 1 » جنگ كند . » غرض ايشان آن بود كه در زير دست و پاى پيل هلاك شود .
چون سلطان قطب الدّين اين كلمه شنيد فى الحال پيل سفيد را كه در آن تازگى مست شده بود در ميدان طلب داشته ، محمّد بختيار را فرمود كه « اينك پيل مست حاضر است . اگر داعيهء جنگ دارى [ اين ] گوى و [ اين ] ميدان .
محمّد بختيار چون اين حكايت از سلطان شنيد ، غيرتش نگذاشت كه بگويد كه « من اين داعيه ندارم ! » بلكه در ساعت مستعد شده گرزى كه داشت برداشته روى به پيل مست نهاد كه فيلبانان از وى احتراز مىكردند . و به مجرّد رسيدن آنچنان از روى قوّت و مردانگى گرز گرانسنگ را بر خرطوم فيل زد كه فيل فرياد برآورده روى به گريز نهاد . و چون آثار شجاعت محمّد بختيار بر نهج مذكور بر همگنان ظاهر شد ، سلطان قطب الدّين آيبك از نقد و جنس چندان در آن مجلس به او بخشيد كه در حوصلهء هيچكس نمىگنجيد « 2 » . و امرا را حكم فرمود كه هركس به قدر حالت خود به محمّد بختيار چيزى بدهد . و محمّد بختيار آن اموال را به تمامى با چيزى چند از خود سر آن اموال نهاده بر حاضران مجلس قسمت نموده و خلعت پادشاه پوشيده به آبروى تمام از ميدان بيرون خراميد . بعد از آن لشكر كشيده راى لكمير ( لكمينه ) را ، كه مدّت هشتاد سال در هندوستان حكومت كرده و در اين مدّت هرگز از وى ظلم و تعدّى به ظهور نرسيده ، برانداخت و ملك او را در تصرّف خود درآورده و خطبه و سكّه به نام خود خواند .
و در تواريخ اهل هند تولّد راى لكمير را نوعى نقل كردهاند كه خالى از غرابتى نيست .
خلاصهء آن حكايت را چنين نقل كردهاند كه ارباب تواريخ آوردهاند كه چون مادر راى لكمير را وقت زاييدن رسيد منجمان و برهمنان را حاضر گردانيد و از سعادت و نحوست وقت پرسيد . ايشان بعد از تأمل و تفكر بسيار به اتفاق يكديگر گفتند كه « اگر اين فرزند در فلان ساعت متولّد شود به سلطنت رسد و مدّت سلطنت و پادشاهى [ 264 الف ] او دراز باشد . و در اين ساعت اگر تولّد كند ، هميشه در فلاكت و فقر زندگانى كند . »
و تفاوت ميان ساعت نحس و ساعت سعد دو ساعت بود . و چون آن زن اين حكايت شنيد ، فرمود تا هردو پاى او را به هم محكم بستند و سرنگونش آويختند و منجّمان را گفت تا شيشهء
هامش
( 1 ) . به گفتهء ميرخواند . « با پيل سفيد كه در آن مدّت مست گشته بود . »
( 2 ) . علاوه بر اينها « روز ديگر به منشور شاهى بهار و لكهنوتى و سراپردهء سرخ و طبل و علم اختصاص يافت . » - تاريخ فرشته ، ج 2 ، ص 293 .