آن شدند كه هريكى به بهانهاى از كرمان خود را بيرون انداخته [ هرچه ] زودتر به يزد روند و در سلك دولتخواهان ركن الدين درآيند . و در اين اثنا كه تزلزل تمام به مردم كرمان راه يافته بود مكتوب ديگر ركن الدّين به كرمان رسيد . مضمون آنكه « به مجرّد رسيدن اين فرمان بايد كه ملك معظم تيمور ملك در ملازمت تركان بزرگ ، مادرم اوكه خاتون ، متوجّه اين جانب شوند و توقّف جايز ندارند ، كه عزيمت چنان است كه به اتفاق ايشان روى به دار الملك كرمان آورده شود . »
و سلطان قطب الدّين در اين وقت در جيرفت بود . و چون اين مكتوب رسيد و مضمون مفهوم سلطان گرديد ، از جيرفت متوجّه شهر كرمان شد . چون به سر بنزن « 1 » رسيد اوكه خاتون و تيمور ملك را رخصت داد كه ايشان به استقبال ركن الدين تا به يزد روند و خود به شهر درآمده فرمان داد تا نفوذ خزاين پيش او حاضر ساختند . و او يكيك از ملوك و امرا را نزد خود مىطلبيد و ايشان را به وعدههاى رعايت بسيار اميدوار مىگردانيد و بيعت خود را از ايشان به سوگندان بزرگ بزرگ مؤكّد مىساخت كه با او بىوفايى نكرده و دست از وى بازندارند و با ركن الدّين موافقت و يك جهتى نورزند . و هركه با وى اينچنين بيعت مىكرد و سوگند مىخورد [ 243 الف ] او را بالفعل زر بسيار مىداد ، بنابراين ، اكثر امرا با وى سوگند مىخوردند و آن زر را گرفته بيرون مىآمدند و بىتوقّف سوار شده روى به راه يزد مىنهادند .
و اوّل كسى كه اين حركت كرد احمد اترارى بود كه با جماعتى كثير از اتراريان با قطب الدّين سلطان سوگند ياد كرد و از وى زر بسيار گرفت ، و چون بيرون رفت با تمام خويشان مطلقا آن سوگند را ملاحظه نكرده راه يزد پيش گرفت . و بعد از وى اكثر مردم اين شيوه را شعار خود كرده ، اصلا از سوگند نمىانديشيدند . حتّى آنكه وزيرش ، خواجه ضياء الملك كه قطب الدّين سلطان از وى بسيار چشم وفادارى و حقگذارى داشت ، نيز بعد از آنكه سوگندان مغلّظه ياد كرد كه هرگز از ملازمت قطب الدّين سلطان در سفر و حضر جدايى اختيار ننمايد و هرجا كه قطب الدّين سلطان برود همراه او باشد ، به مجرّد آنكه از قصر قطب الدّين سلطان بيرون رفت ، بر در سراى خود آن مقدار توقّف نمود كه از نقد و جنس آنچه كارآمدنى بود مردمش بار كرده ، مهيّا گشتند و بعد از آن ، آن سوگند را به نظر نياورده ، فى الحال به شهر ماهان روانه شد و فرمود تا دروازههاى شهر را بستند و هردروازه را به يكى از سرهنگان خود سپرد و طبل و علم بر برج و باره برده ، لواى مخالفت برافراشت .
و چون اين خبر به قطب الدّين سلطان رسيد ، بسى آزردهخاطر شده ، اين بيت بر زبان راند :
هامش
( 1 ) . اين مكان شناخته نشد .