تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3814

مساهمون:

ص٣٨١٤
چيست ؟ » ايشان حقيقت حال را به عرض او رسانيدند . آلتان خان هنوز باور نمىكرد تا آنكه خود بر بالاى بارو آمده به چشم خود مشاهده نمود . و چون بر وى يقين شد كه مغولان عن قريب است كه شهر را مىگيرند ، ناچار قرار بر گريختن داده با جمعى از خواص خود اتّفاق نموده حرمان خود را در كشتى نشانيده از رودخانه‌اى كه از قراموران به اندرون شهر نانگينگ آورده بودند نشسته روى به شهر ديگر نهاد . و چون سپاه مغول بر آن حال اطّلاع يافتند لشكرى بسيار از عقب او فرستادند ؛ چنانچه او را در آن [ 259 الف ] شهر از دست سپاه مغول آرام نتوانست گرفت . بنابراين ، از آن شهر نيز گريخته ، روى به شهر ديگر نهاد . و لشكر مغول مانند اجل در عقب او مىرفت . و چون آن شهر سيم را محاصره نمودند ، از اطراف و جوانب آن شهر را آتش زدند . آلتان خان دانست كه خلاصى از دست ايشان ممكن نيست . پس با امرا و خوانين خود گفت كه « بعد از چندين مدّت كه من پادشاهى كرده باشم و تمام ولايت ختا در زير حكم من بوده باشد نمىخواهم كه بىناموسانه بر دست دشمن گرفتار گردم . » بنابراين ، يكى از قورچيان خود را جامهء خاصهء خود بپوشانيد و تاج بر سرش نهاد و به جاى خود او را بر تخت خود نشانيده خود از ميان بيرون رفت ، و ريسمان در حلق خود كرده و خود را بر درخت آويخت ، تا آنكه جان بداد . او را از آنجا فرود آورده در زمين دفن كردند . و در بعضى تواريخ چنين آورده‌اند كه آلتان خان بر شيوهء قلندران لباس پوشيده ، از ميان خلق بيرون رفت و بعد از آن هيچ‌كس از احوال او اطّلاع نيافت . و اهل ختا را اعتقاد بر آن است كه چون مغولان آن شهر را از اطراف و جوانب آتش زدند ، آلتان خان در ميان آن آتش سوخت . امّا مشهور آن است كه خود را بر درخت آويخت تا بمرد . و بعد از غايب شدن آلتان خان ، به دو روز ، مغولان شهر را گرفتند . و آن قورچى را كه به جاى خود نشانده بود به قتل رسانيدند . و هرچند آلتان خان را طلبيدند ، نيافتند . و اين واقعه در ماه جمادى الاوّل سال ششصد و بيست و يكّم از رحلت روى نمود ؛ چه ، از زمان محاصرهء آلتان خان و گريختن او از شهرى به شهرى ، دو سال در ميان گذشت . و بعد از فوت آلتان خان تمام ولايت ختا بىمنازع مسخّر قاآن گشت . و از جمله وقايع اين سال آنكه سلطان ايلتتمش لشكرى بسيار به هم رسانيده متوجّه قلعهء كاليور شد . و چون به پاى آن قلعه كه در استحكام از ساير قلاع ممتاز بود رسيد ، حاكم آن قلعه ، پسر ببلاد ، جنگ آغاز نهاد و مدّت يازده ماه در پاى آن قلعه مقام افتاد ، و هرروز جنگ مىكردند ، و از جانبين خلقى بسيار به قتل مىرسيد . تا آنكه روز شنبه بيست و ششم ماه صفر سال ششصد و بيستم از رحلت قلعه را به ضرب شمشير گرفتند و راجهء قلعه ، پسر ببلاد ، با جمعى