پسر قتلغ سلطان كه او را « اميربچه » و « خواجه جوق » گفتندى .
در تواريخ معتبره چنين آوردهاند كه چون قتلغ سلطان برادرزادهء خود ، قطب الدّين سلطان ، را ولى عهد خود ساخت ، اوكه خاتون مادر تركان خاتون - كه حرم بزرگ قتلغ سلطان بود - به واسطهء عداوتى كه به مادر قطب الدّين داشت ، مىخواست كه فرزندى براى قتلغ سلطان به هم رساند تا ولايتعهدى قطب الدّين سلطان بر طرف شود ، آخر الأمر چون در اين باب سعى و اهتمام داشت ، ناگاه از براى قتلغ سلطان پسر صلبى [ ى ] به هم رسانيد مانند حيوان مخلوق السّاعة .
و كيفيّت آنچنين نوشتهاند كه قتلغ سلطان قبل از آنكه لقب خانى يابد ، در وقتى كه حاجب سلطان محمّد خوارزمشاه بود ، كنيزكى داشت قيزقرا نام كه او را به يكى از ملازمان خود ، كه او را اسنديونام بود ، بخشيد . اتّفاقا آن كنيزك در آن وقت به خانهء اسنديو مىرفت ، با جماعتى از عورات گفته بود كه « مرا از امير حملى هست . » و بعد از مدّتى آن قيزقرا پسرى زاييد و او را « امير بچّه » نام كرد و پيوسته با مردم مىگفت كه « اين پسر امير است » امّا كسى به سخن او التفات نمىكرد ، تا آنكه در اين وقت اوكه خاتون را اين داعيه پيدا شد كه از براى سلطان پسرى به هم رساند ، در اين باب از صلحا و نيكمردان امداد مىخواست و از براى سلطان كنيزكان به هم مىرسانيد كه شايد در رحم يكى از ايشان پسرى حاصل شود .
القصّه چون سعى و اهتمام اوكه خاتون از حدّ تجاوز نمود جمعى از [ 260 الف ] عورتان كه از قيزقرا آن كلمه شنيده بودند به اوكه خاتون گفتند كه « قيزقرا در وقت رفتن اينچنين حكايت مىكرد . » اوكه خاتون آن را فوز عظيم دانسته ، فى الحال سجدهء شكر به جاى آورد و قيزقرا را با پسرش امير بچّه ، كه نزديك به سنّ ده سالگى رسيده بود ، حاضر گردانيد و حقيقت حال را از قيزقرا بازپرسيد ، و اندام و اعضاى امير بچّه را يكبهيك مىديد و به آواز بلند از روى خوشحالى مىگفت كه « اين عضو او بعينه مشابه عضو سلطان است ، و اين دست و پا به دست و پاى سلطان مىماند » تا آنكه به گواهى تمام زنان حاضر او را پسر حقّى سلطان قرار داده ، اين معنى را بر وضعى به قتلغ سلطان رسانيدند كه سلطان باور كرد و گفت : « در اين قضيّه رجوع به شرع بايد كرد و در ردّ و قبول اين پسر به مفتيان اسلام التجا بايد برد . »
تاريخ الفي ( فارسى ) — صفحة 3817
مساهمون: غلام رضا طباطبايى مجد
ص٣٨١٧