ملك دِه ملك خصم بود و درو * ببسى جهد دهخدا گشتم
مصر جامع شد اين دم آن ده و من * يوسف مصر كبريا گشتم
خاك امكانْشْ را سپهر شدم * چشم اعيانْشْ را سُها گشتم
بمثال دگر كنم تقرير * اين مثل را كه مبتدا گشتم
همچو باران چو از سحاب غرور * سالك خطّهء هوا گشتم
صدف صدقم از هوا بربود * من از آن صدق باصفا گشتم
مدتى در ميان صدق و صفا * غرقه در بحر انزوا گشتم
سَلْوَتِ خلوتم چو روى نمود * در صدف دُرّ پُربها گشتم
در مراتب چو گوهرم ديدند * افسر شاه را سزا گشتم
راه خود را به خود دليل شدم * درد خود را به حق دوا گشتم
ناوك علم را نشانه شدم * سيلى عقل را قفا گشتم
فتنهء عنصر و مزاج شدم * سُخرهء انجم و سما گشتم
كس نشانم نداد از آب حيات * گرد اين هر دو خطّه تا گشتم
آب حيوان شدم چو در ره فقر * خاك سلطان اوليا گشتم
زَيْنِ دين پير هند كز نظرش * منظر رحمت خدا گشتم
سالك راه حق كه در قدمش * تا شدم خاك توتيا گشتم
انجم عقل را فروغ شدم * نيّر عشق را ضيا گشتم
چمن شوق را سحاب شدم * گلبن ذوق را صبا گشتم
* *
زلفت اندر تاب چينى ديگرست * كفرت اندر زلف دينى ديگرست
از زمرّد خاتم لعل ترا * تا خط آوردى نگينى ديگرست
كو دلى ديگر كه دست عشوهات * هر دم اندر آستينى ديگرست
كو زنو جانى كه چشم ساحرت * مست حسن اندر كمينى ديگرست