تا داروى درد تو مرا درمان شد * پستيم بلندى شد و كفر ايمان شد
جان و دل و تن هر سه حجاب ره بود * تن دل شد و دل جان شد و جان جانان شد
*
هر گَه كه دل خسته در آن مىكوشد * كاز ساغر غم مَىِ دو لعلت نوشد
عنّاب لبت مردمك چشم مرا * گويد مگرت هنوز خون مىجوشد !
*
راهى ز زبان تا دَرِ دل پيوستست * كاسرار جهان و جان در آن ره بستست
تا هست زبان بسته گشادست آن راه * چون گشت زبان گشاده آن ره بستست
*
عقل آبِ رخِ ملك ثباتست اى دل * عشق آفتِ علّتِ نجاتست اى دل
دل قابل صورتِ حياتست اى جان * جان آينهء جمالِ ذاتست اى دل
*
اى مطلع خورشيد زِهِ پيرهنت * شب در شكن طرّهء عنبر شكنت
گفتى شب هجر تو كنم روز وصال * ديدى كه چو صبحِ اوّل آمد سخنت !
*
هرگَه كه نسيم عشق مىآيد ازو * در حالم « 1 » جسم و جان بياسايد ازو
من بندهء آن دلم كه چون آه زند * آيينهء مهر نور بفزايد ازو
هامش
( 1 ) - در حال : فورا ، به زودى