همه مخلوق حيران اندرين راه * نظرها بر تو و از تو نه آگاه
اگر دارم هزاران نطق پرذوق * وگر دارم هزاران دل پر از شوق
هزاران سال گويم حمد و توحيد * نباشم گفته يك ذره ز تمجيد
كجا در گنجد اى درياى پاكى * ثناى چون توئى در جسم خاكى
سخن كوتاه بهتر ، ره درازست * كه او از گفتن ما بىنيازست
ايّام ناپاك
خداوندا اگرچه ما بدين دَر * بسى تقصير داريم از همه در « 1 »
و ليكن در چنين ايام ناپاك * چگونه دين ما خوب آيد اى پاك
بدينگونه شده عاجز ز ديوان * ز دست تُرك و دروندان « 2 » غريوان
جهان گشته ز سر تا پا نِسادان « 3 » * نِسا آميخته با خان و با مان
گرفته با نِسا هرچيز آميز * كسى را از پليدى نيست پرهيز
به وستا در نشان دادى تو ما را * به پيش آيد چنين روزى شما را
كنون آن روزگار و وقت و دورست * جهان پر فتنه و آشوب و شور است
بدست ناكسان افسوس ايران * فتاده شد خراب و تار و ويران
تو مىبينى همه ايّام چونين * شده گيتى خراب و خلق غمگين
جهانى جمله پُر « 4 » هِخر و نِسا « 5 » شد * همه مردم ز راه دين جدا شد
نِساپوش و نِساخوار و نِساتن * سر و پاشان نِسا و هِخر و ريمن
هامش
( 1 ) - در : باب ، نوع ؛ از همه در يعنى از هرگونه
( 2 ) - دروند : بدكار ، دروغپرست
( 3 ) - نسادان : جاى نجاست و پليدى ، و « نسا » يعنى پليدى
( 4 ) - در اصل : جهانى پر همه
( 5 ) - هخر بكسر اول و نسا بكسر اول هر دو بمعنى نجاست و پليدى است