با زلف دلرباى و دو رخسار همچو روز * با لعل دُر نثار و شكر بار نيمشب
آن دلبرى كه آمد و پاى دلم ببست * دست غمش بطرهء طرّار نيمشب
ترسا و مؤمن از غم زلف و رخش مرا * برهم زنند مصحف و زنّار نيمشب
بنشست و گفت خيز و بيار آنكه بزم ازو * خرّم شود چو روضهء فرخار نيمشب
آن مى كه گردد از لمعات شعاع او * روشن چو نيمروز شب تار نيمشب
ساقى اگر نگاه كند نيمشب در او * گردد رخش بگونهء گلنار نيمشب
در خط شود ز شعلهء او شمع آسمان * خاصه ببزم شاه جهاندار نيمشب
جمشيد ملك ناصر دنيا و دين كه كرد * روز عدو بخنجر خونخوار نيمشب
* *
روز عيدست بيا تا مى گلرنگ خوريم * بر لب آب روان با غزل و چنگ خوريم
سنگ در شيشهء ميناى فلك اندازيم * چند زين شيشهء ميناى فلك سنگ خوريم
زنگ غم از رخ آيينهء دل بزداييم * وز كف سيمبران بادهء چون زنگ خوريم
مى چون زنگ بنوشيم درين موسم عيد * تا نه آيينه صفت بار دگر زنگ خوريم
مطرب خوب نوا چنگ خوشآهنگ نواخت * باده با زمزمهء چنگ خوشآهنگ خوريم
از غم نام و غم ننگ جهان باز رهيم * در جهان چند غم نام و غم ننگ خوريم
همه بر ياد شهنشاه سبك روح ببزم * ساتگينى و برو جام گران سنگ خوريم
شاه شهزاده سرافراز جهان ناصر دين * آنكه والاست به دو سلطنت و تاج و نگين
روز عيدست به كف بادهء ناب اوليتر * در بلورين قدح آن لعل مذاب اوليتر
موسم روزه و قارى و سحرخوان بگذشت * جشن عيدست مى و چنگ و رباب اوليتر
هر كرا ميل كباب و دل مى نيست ببزم * اشك چشمش چو مى و دل چو كباب اوليتر
دور گردون چو برافگند نقاب از رخ عيد * دور كردن ز مَىِ عيد نقاب اوليتر
گرچه هشيارى اوليست ، چو عيدست امروز * اى خرديافتگان ، مست و خراب اوليتر