در بداؤن مست برخيزد شهاب مهمره * بشنود گر نغمهء مرغان دهلى زين نوا
و قابل ذكرست كه هدايت نام او را ذيل عنوان « شهاب مدارانى » در مجمع الفصحاء آورده و نوشته است كه او را شهاب متمره گويند ، و همين دو ضبط غلط منشاء اشتباه ديگران شده است ، و اللّه الهادى . از قصائد اوست :
مَنِه ببرگ سمن بيش « 1 » تودهء عنبر * ز مشك سوده مَكَش پيش نسترن چنبر
مبند حلقهء بُسَّد برشتهء لؤلؤ * مپوش تختهء نقره بحلقهء عنبر
چو كَه شدم ، غَمِ چون كوه خود منه بر من * كه هست كوه كشيدن ز كَه قوى مُنكَر
بُتِ منىّ و مَنَت بُتپرست گشته كه هست * چو تو نكو صنمى را چو من شمن درخور
ز سيم و سنگ بود هر بتى كه بپرستند * تو همچنين بت سنگين دلىّ و سيمين بر
تويى تويى كه دَرِ وَصل من نكوبى هيچ * منم منم كه به روى تو برنبندم در
رخم برنگ شفق پر ز خون شود هر دم * چو بركشى ز شب تيره گرد روز حَشَر
كژم نهى چو كُلَه هر دم و دليل بس است * كه نيستت هوس عشق من همى در سر
بدعوت سحرى من بدين شوم مشغول * كه سِحر زلف تو پرده همى دَرَد چو سحر
چه جرم كرد دل من كه بىسبب هر روز * همى زيَد ز شب زلف تو بروزِ بتر
بروز وصل شب هجر تو بَدَل گردد * چو صبح دولت خورشيد دين شود رهبر
سپهر مردمى وجود مجد ملك على * كه هست همچو على با خطر بوقت خطر
محيط دولتْ گردون دلى كه پيشِ كفش * چو رود خشك بود فيض دجله و كوثر
* *
از زبان گرچه شكافم مو بهنگام بيان * در قضاى حق ز حيرت همچو مورم بىزبان
در پى زنجير مويان پريرو از هوس * بستهام بسيار چون موران ز دل جان بر ميان
وز براى مور چشمان شكر لب در خيال * سفتهام موى سخن صدرَه چنين در امتحان
بعد ازين چون مور بندم از پى خدمت كمر * وز بُنِ هر مو بتوفيقش گشايم صد زبان
هامش
( 1 ) - بيش ، ديگر ، ازين پس