بحث درين موضوع تجاوز كرد و بموضوعات بسيار مهمّ رسيد .
معتزله در باب ايمان معتقد بودند كه : ايمان عبارتست از خصال خير كه چون در كسى جمع شد او را مؤمن گويند ليكن فاسق از آنجا كه جامع خصال خير نيست مؤمن مطلق نيست امّا كافر مطلق هم نميباشد زيرا شهادت را جارى كرده است و قسمتى از اعمال خير هم از او سر مىزند . با اعتقاد بدين اصل معتزله مجبور شدند تمام وقايعى را كه تا آنوقت در اسلام رخ داده بود مانند موضوع قتل عثمان و واقعهء جمل و صفّين به نحوى توجيه و تأويل كنند و چون غالب تأويلات آنان در اين مسائل بسود امويان بود برخى از خلفاء اخير بنى اميه مثل يزيد بن الوليد ( م . 126 هجرى ) و مروان بن محمد ( 127 - 132 ) مذهب اعتزال را پذيرفته بودند .
با آنكه فرق معتزله در اجراء عقايد خود با يكديگر اختلافاتى داشتند بر روى هم در پنج اصل با يكديگر شريك بودند و آن پنج عبارتست از :
1 - قول به « المنزلة بين المنزلتين » و اينكه مرتكب كبيره نه كافر است و نه مؤمن بلكه فاسق است و فاسق از جهت فسق مستحق نار جحيم باشد .
2 - قول بتوحيد و آن اينست كه صفات خداوند غير ذات او نيست يعنى خداوند عالم و قادر و حىّ و سميع و بصير بذاته است و اين صفات زائد بر ذات نيست و مدّعى بودند كه قول بقدم صفات غير ذاتيه مستلزم قبول قدماء متعدد و نتيجهء آن تصوّر شريك براى بارى تعالى است . معتزله هريك از آيات را كه منجر باثبات صفات زائد بر ذات ميشد يعنى براى خداوند صفاتى مثل صفات مخلوق اثبات مينمود ، بنوعى تاويل ميكردند و على الخصوص با كسانى كه بتجسيد واجب و رؤيت او به نحوى از انحاء معتقد بودند مثل مقاتل بن سليمان معاصر و اصل بن عطاء و كرّاميه و جز آنها مخالفت شديد ميكردند و اين مخالفت با مجسمه و مشبّهه همواره در ميان معتزله معمول بود .
3 - قول بعدل و آن نتيجهء قول به قدر است . معتزله در اين معنى بحث فراوان ميكردند . خلاصهء اقوال آنان در اين باب آنست كه خداوند خلق را بغايت خلقت كه كمال باشد سير ميدهد و بهترين چيزى را كه ممكن است براى آنان ميخواهد ، نه ارائهء بشرّ مىكند و نه طالب شرّ براى كسى است ، افعال مخلوق را از خوب و بدخلق نمىكند بلكه ارادهء انسان در انتخاب آنها آزاد و در حقيقت آدمى خالق افعال خويش
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 55
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٥