تا بسال 393 محمود غزنوى خاندان آنان را برانداخت .
با تحقيق در زندگى يعقوب آشكار مىشود كه وى مردى وطنپرست و معتقد بمليت بود و علاقهء او بمليت نتيجهء تربيت عمومى محيط وى و عواملى بوده است كه قبلا از آنها بتفصيل ياد كردهايم و تحت تأثير همان عوامل چنين به نظر ميآيد كه يعقوب در قيام خود تنها نظر كشورگيرى و مملكتگشايى نداشت و اگر چنين بود و براى حكومت كوشش ميكرد محققا استمالتهاى خليفه را هنگام پيشرفت بجانب بغداد مىپذيرفت و بممالك وسيعى كه خليفه به دو ميداد راضى ميشد . اما يعقوب ظاهرا با همان نقشهيى كه بعد ازو مرداويج بن زيار داشت و آن تشكيل يك حكومت مستقل وسيع ايرانى بود ببغداد تاخت . او « بسيار گفتى كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كردهاند ، نبينى كه بابو سلمه و بومسلم و آل برامكه و فضل سهل با چندان نيكويى كايشان را اندر آن دولت بود چه كردند ؟ كسى مباد كه بر ايشان اعتماد كند ! » « 1 » .
يعقوب بآيين و رسوم ايرانى خاصه به زبان خود علاقهيى تام داشت و زبان تازى نميدانست و يا در تظاهر بندانستن زبان عربى تعمدى ميورزيد و همين امر چنان كه خواهيم ديد باعث شد كه وى شاعران را دستور دهد تا به عربى او را در فتحها تهنيت نگويند و به فارسى گويند و اين خود مايهء رواج شعر فارسى در دربارهاى سلاطين ايرانى مشرق گرديد .
جانشينان يعقوب همه بر سيرت او رفتند و از ميان آنان برخى مانند ابو جعفر احمد بن محمد و خلف بن احمد خود مردمى دانشمند و علاقهمند بعلم و ادب بودند چنان كه خلف فرمان داد تا تفسيرى بزرگ بر قرآن نويسند و خود عالمان و شاعران را تشويق ميكرد .
بدين طريق مشاهده مىشود كه يعقوب با ايجاد يك حكومت مستقل ايرانى توانست اولا وضع سابق را كه تعيين عامل از جانب خليفه ( حتى طاهريان ) بود از ميان ببرد و حكومتى كه واقعا در تمام امور خود استقلال داشت و تنها به ظاهر از مقام خلافت فرمان ميبرد ، ايجاد كند و ثانيا با استقلال او و ايجاد حكومت صفارى ، و علاقهيى كه
هامش
( 1 ) - تاريخ سيستان ص 267 - 268