جهان او بوذ كه آيين مردمى آورد و مردمان از جانوران پديد آورد ، تا يزد گرد شهريار كه آخر ملوك عجم بود ، اندر ماه محرّم و سال بر سيصد و چهل و شش از هجرت بهترين عالم محمد مصطفى صلى اللّه عليه و إله و سلم ، و اين را نام شاهنامه نهادند . . . و اين نامه را هرچه گزارش كنيم از گفتار دهقانان بايذ آورد كه اين پاذشاهى بدست ايشان بود و از كار و رفتار و از نيك و بد و از كموبيش ايشان دانند ، پس ما را بگفتار ايشان بايذ رفت . پس آنچه از ايشان يافتيم از نامهاى ايشان گرد كرديم . . . » « 1 »
شاهنامهء ابو منصورى كه مسبّب تأليف آن ابو منصور محمد بن عبد الرزاق و نويسندگان آن چند تن از دانشمندان و دهقانان بنام : ماخ پير خراسان و يزدان داد پسر شاهپور و ماهوى خورشيد و شادان پسر برزين ، و هادى ايشان درين كار ابو منصور محمد بن عبد الله المعمرى وزير محمد بن عبد الرزاق ، و مآخذ كار ايشان كتب و دفاتر قديم و بعضى از روايات موثق شفاهى بود ، اكنون از ميان رفته و تنها مقدمهء آنكه راجع به آن سخن خواهيم گفت باقيست .
از شاهنامهء ابو منصورى سه تن استفاده كردهاند يكى دقيقى ، و ديگر فردوسى چنان كه ديدهايم ، و ديگر ابو منصور عبد الملك بن محمد بن اسمعيل الثعالبى ( م . 429 ) در كتاب غرر اخبار ملوك الفرس .
غير از شاهنامها كه در عهد سامانى پديد آمده بود ، از وجود چند داستان منثور قهرمانى در آن روزگار خبر داريم كه برخى مورد استفادهء حماسهسرايان قرار گرفت و برخى متروك ماند و از ميان رفت . ازين آثار جداگانه و مانند كتب مستقلى در تواريخ سخن رفته است و عظمت بعضى از آنها و نظم ناكردن فردوسى آنها را در شاهنامه ، بما مىرساند كه اين داستانها در عين ارتباط بروايات حماسى و تاريخى قديم از شاهنامها مستقل و در حقيقت داستانهاى حماسى و تاريخى خاص بوده و از آن جمله است داستان هايى كه در باب خاندان كرشاسپ وجود داشته يعنى داستان كرشاسپ و نريمان و سام و زال و رستم و فرامرز و سهراب و برزو و شهريار و بانو گشسپ و بعضى داستانهاى متفرق در باب پهلوانان ديگر .
هامش
( 1 ) - مقدمهء شاهنامهء ابو منصورى ، بيست مقاله ج 2 ص 24 - 44