تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 612

مساهمون:

ص٦١٢
چون كيخسرو بآذرآبادگان رفت و رستم دستان با وى ، و آن تاريكى و پتيارهء « 1 » ديوان بفر ايزد تعالى بديد ، كه آذر گشسپ پيدا گشت ، و روشنايى بر گوش اسب او بود و شاهى او را شد با چندان معجزه ، پس كيخسرو از آنجا بازگشت و بتركستان شد ، بطلب خون سياوش پدر خويش ، و هرچه نرينه يافت اندر تركستان همى كشت ، و رستم و ديگر پهلوانان ايران با او . افراسياب گريز گرفت و بسوى چين شد ، وز آنجا بهندوستان آمد ، وز آنجا بسيستان آمد ، و گفت من بزنهار رستم آمدم ، و او را به بنكوه فرود آوردند ، سپاه او همى آمد فوج‌فوج ، اندر بنكوه انبار غله بود ، چنان‌كه اندر هر جانبى از آن بر سه سو مقدار صد هزار كيل غله دايم نهاده بودندى . و جادوان با او گرد شدند ، و او جادو بود ، تدبير كرد كه اينجا علف هست و حصار محكم ، عجز نبايد آورد ، تا خود چه باشد . بجادوى بساختند كه از هردو سوى دو فرسنگ تاريك گشت . چون كيخسرو بايران شد و خبر او بشنيد آنجا آمد ، بدان تاريكى اندر نيارست شد . و اينجايگه كه اكنون آتشگاه كركويست معبد جاى « 2 » كرشاسپ بود و او را دعا مستجاب بود بروزگار او ، و او فرمان يافت ، مردمان هم باميد بركات آنجا همى شدندى ، و دعا همى كردندى ، و ايزد تعالى مرادها حاصل همى كردى . چون حال برين جمله بود كيخسرو آنجا شد و پلاس پوشيد و دعا كرد ، ايزد تعالى آنجا روشنايى فراديد آورد كه اكنون آتشگاهست . چون آن روشنايى برآمد برابر تاريكى ، تاريكى ناچيز گشت و كيخسرو و رستم بپاى قلعه شدند و بمنجنيق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت ، چندين ساله كه نهاده بود ، و آن قعله بسوخت و افراسياب از آنجا بجادوى بگريخت و ديگر كسان بسوختند و قلعه ويران شد . پس كيخسرو اين بار بيك نيمهء آن شارستان سيستان بكرد ، و آتشگاه كركويه ، و آن آتش گويند آنست ، آن روشنايى كه فراديد ، و گبركان چنين گويند كه آن هوش كرشاسپست و حجت آرند بسرود كركوى . . . » ابو المؤيد بلخى را اثر ديگرى نيز هست كه بيرون از شاهنامها بذكر آن ميپردازيم و شرح حال و ديگر آثار او هم در شمار شاعران اين عهد آمده است . دومين شاهنامهء منثور كه در كتب قديم بنام آن بازميخوريم شاهنامهء ابو على محمد بن احمد البلخى الشاعر است كه تنها يك بار ازو در الآثار الباقيه سخن رفته است « 3 » . ازين ابو على محمد بن احمد بلخى شاعر اطلاعى درست نداريم و از زمان حيات و چگونگى احوال او آگاه نيستيم اما چون نام وى در الآثار الباقيه ( مؤلّف بسال 391 ) آمده است ناچار پيش از دههء اخير قرن چهارم ميزيست . چنان كه از گفتار ابو ريحان مستفاد مىشود
هامش
( 1 ) - پتياره : آفت ، مصيبت ، زشتى و بدى ( 2 ) - معبدجاى : عبادتگاه ( 3 ) - الآثار الباقيه چاپ لايپزيك ص 99