از آن قِبَل همه شب مستمند تو بو ليث * بهاى هاى همى خون ز ديدگان ريزد
وگر بخسبد يك چشمزخم « 1 » وقت سحر * نسيم زلف تو آن خفته را برانگيزد
وگر ببيند غمّاز غمزهء تو دلم * هلاك جان بود ار جان ازو بنگريزد « 2 »
54 - امينى نجّار
ابو سرّاقه عبد الرحمن بن احمد البلخى الامينى النجّار از مدّاحان سلطان محمود غزنوى بوده است . از حال او اطلاعى در دست نيست . عوفى اين قصيده را ازو در لباب الالباب ( ج 2 ص 42 ) آورده است :
زرهپوش ترك من آن ماهپيكر * زره دارد از مشك بر ماه انور
كه ديدست مشك مسلسل زرهسا * كه ديدست ماه منوّر زرهور
بمشك اندرش تير و بهرام و زهره * به ماه اندرش سوسن و مشك و عبهر
دو ياقوت خوانم لبش را ؟ نخوانم * كه ياقوت را كى بود طعم شكّر
بنزد من آمد كمربسته روزى * يكى صدره پوشيده يك رنگ اخضر
فلك خواندمش ز آن كجا بود تابان * رخانش چو ماه و كمر چون دو پيكر
مرا گفت اى كوفته راه دانش * سفر كرده و گشته گيتى سراسر
نگويى كه اين اهل معنى به دنيا * مسافر نه اندر جهان مجاور ( ؟ )
به دو گفتم اى سرو سيمين ندانى * كه رنج سفرمان از آنست همبر
كه در چرخ ساكن ز انجم بسىاند * ز هفتِ مسافر بود حكم اختر
ز شاهان و از خسروان زمانه * جز آنك از مقدّم جز آنك از مؤخر
چو محمود خسرو نبود و نباشد * سفر پيشه شاه و سفر كرده بىمر
گهى سوى جيحون رود چون فريدون * گهى سوى ظلمت رود چون سكندر
گهى تخت چيپال بر در بدارد * گهى چتر خاقان بياويزد از سر
گهى رايتش را پرىروى بينى * امين ملك خسرو هفت كشور
هامش
( 1 ) - چشمزخم : لحظه ، طرفة العين
( 2 ) - گويا اين كلمه را شاعر بجاى « بنگزيرد » كه در معنى بهتر ولى از حيث قافيه غلط است به كار برده