تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨

53 - باليث طبرى

ابو الليث طبرى را عوفى « 1 » در شمار شعراء آل سبكتكين آورده و هيچگونه اطلاعى از احوال او نداده است . از اشعار او ابياتى در لباب الالباب و مجمع الفصحاء و ترجمان البلاغة ( ص 39 ) نقل شده است :
منكَر معروف شد بمعرفت تو * هيچ نباشى ز كار منكَر منكِر گويى من ايمنم كه ربّ رحيمست * خواب تو بينى همى وهم تو معبّر « 2 »
* *
چيست اين باژگونه طبع فلك * گاه ديويست زشت و گاه ملَك ز بس اين پرگزافه قسمت او * از حقيقت دلم كشيده به شك بىخبر زو نشسته تكيه زده * زير ديباى زَرْش و خزّ و فَنَك « 3 » باخبر را ازو بخورد و بخواب * زَ بَرش آتشست و زير خنك گويى ار دهر كرده داد و كند * اين‌چنين داد كى بود وَيحَك دَرَكُ الاسفَل است جاى اميد * بدَرَج مرد كى رسد ز دَرَك نيك‌بختى چو آب و من سَمَكم * او ز من دور چون سَما ز سَمَك دير يابست تا كى اين گله زو * بجهان دم مزن زلى و زلَك فلك از طبع برنگردد و تو * بىتكلّف گله مكن ز فلك « 4 »
* *
دلم ميان دو زلفت نهان شد اى مهروى * ز بهر آنكه ز چشمت همىبپرهيزد نبينى آنكه چو تو زلف را به شانه زنى * سر دو زلف تو در شانه مىدرآويزد دل منست كه با شانه كارزار كند * در آن ميان كه ازو باد مشك مىبيزد همى بترسد كاو را برون برد ز ميان * چو ديد چشمت زو رستخيز برخيزد
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 66 ( 2 ) - ترجمان البلاغه ص 39 ( 3 ) - فنك بفتح اول و دوم ، جانوريست كه از پوستش پوشش سازند ( 4 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 82