بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن
تو گفتى هرزمانى ژنده پيلى * بلرزاند ز رنج پشگان تن
فروباريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد بگلشن
و يا اندر تموزى مه ببارد * جراد منتشر بر بام و برزن
ز صحرا سيلها برخاست هرسو * درازآهنگ و پيچان و زمينكن
چو هنگام عزايم زى معزّم * بتك خيزند ثعبانان ريمن
نماز شامگاهى گشت صافى * ز روى آسمان ابر مُعَكَّن « 1 »
چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى « 2 » دست برهمن
پديد آمد هلال از جانب كوه * بسان زعفران آلوده محجن « 3 »
چنان چون دو سر از هم باز كرده * ز زرِّ مغربى دست آوَرَنجن
و يا پيراهن نيلى كه دارد * ز شَعر زرد نيمى زه بدامن
رسيدم من بدرگاهى كه دولت * از آن خيزد چو رمانى ز معدن
* *
آمد نوروز و هم از بامداد * آمدنش فرّخ و فرخنده باد
باز جهان خرّم و خوب ايستاد * مرد زمستان و بهاران بزاد
ز ابر سيه روى سمن بوى راد * گيتى گرديد چو دار القرار
روى گل سرخ بياراستند * زلفك شمشاد بپيراستند
كبكان بر كوه بتك خاستند * بلبلكان زير و ستا خواستند
فاختگان هَمْبَر بنشاستند « 4 » * ناىزنان بر سر شاخ چنار
هامش
( 1 ) - معكن : بزرگ شكم
( 2 ) - ماردى : سرخرنگ
( 3 ) - محجن : چوگان
( 4 ) - يعنى بنشستند