تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
بلرزيدى زمين از زلزله سخت * كه كوه اندر فتادى زو به گردن تو گفتى هرزمانى ژنده پيلى * بلرزاند ز رنج پشگان تن فروباريد بارانى ز گردون * چنان چون برگ گل بارد بگلشن و يا اندر تموزى مه ببارد * جراد منتشر بر بام و برزن ز صحرا سيلها برخاست هرسو * درازآهنگ و پيچان و زمين‌كن چو هنگام عزايم زى معزّم * بتك خيزند ثعبانان ريمن نماز شامگاهى گشت صافى * ز روى آسمان ابر مُعَكَّن « 1 » چو بردارد ز پيش روى اوثان * حجاب ماردى « 2 » دست برهمن پديد آمد هلال از جانب كوه * بسان زعفران آلوده محجن « 3 » چنان چون دو سر از هم باز كرده * ز زرِّ مغربى دست آوَرَنجن و يا پيراهن نيلى كه دارد * ز شَعر زرد نيمى زه بدامن رسيدم من بدرگاهى كه دولت * از آن خيزد چو رمانى ز معدن
* *
آمد نوروز و هم از بامداد * آمدنش فرّخ و فرخنده باد باز جهان خرّم و خوب ايستاد * مرد زمستان و بهاران بزاد ز ابر سيه روى سمن بوى راد * گيتى گرديد چو دار القرار روى گل سرخ بياراستند * زلفك شمشاد بپيراستند كبكان بر كوه بتك خاستند * بلبلكان زير و ستا خواستند فاختگان هَمْبَر بنشاستند « 4 » * ناىزنان بر سر شاخ چنار
هامش
( 1 ) - معكن : بزرگ شكم ( 2 ) - ماردى : سرخ‌رنگ ( 3 ) - محجن : چوگان ( 4 ) - يعنى بنشستند