ترا كامل همى ديدم بهر كار * و ليكن نيستى در عشق كامل
حكيمان زمانه راست گفتند * كه جاهل گردد اندر عشق عاقِل
نگارِ خويش را گفتم نگارا * نيَم من در فنون عشق جاهِل
و ليكن اوستادان مُجَرَّب * چُنين گفتند در كُتْبِ اوايِل
كه عاشق طعم وصل آنگاه داند * كه عاجز گردد از هجران عاجِل
بدين زودى ندانستم كه ما را * سفر باشد بعاجل يا بآجِل
و ليكن اتّفاقِ آسمانى * كند تدبيرهاى مرد باطِل
غريب از ماه والاتر نباشد * كه روز و شب همى بُرَّد مَنازل
چو برگشت از من آن مَعشوقِ مَمْشوق « 1 » * نهادم صابرى را سنگ بر دل
نگه كردم بگِردِ كاروانگاه * بجاى خيمه و جاىِ رَواحل
نه وحشى ديدم آنجا و نه انسى * نه راكب ديدم آنجا و نه راجل
نَجيب خويش را ديدم بيك سو * چو ديوى دست و پا اندر سَلاسِل
گشادم هردو زانوبندش از پاى * چو مرغى كِش گشايند از حبايل « 2 »
برآوردم زِمامش تا بُناگُوش * فُروهِشتَم هُوَيدش « 3 » تا بكاهِل « 4 »
نشستم از بَرش چون عَرش بِلقيس * بَجَست او چون يكى عفريت هايل
همى راندم نجيب خويش چون باد * همى گفتم كه اللّهُمَّ سَهِّل
چو مَسّاحى كه پيمايد زمين را * بپيمودم بپاى او مَراحل
همىرفتم شتابان در بيابان * همى كردم بيك منزل دو منزل
بيابانى چنان سخت و چنان سرد * كزو خارج نباشد هيچ داخل
ز بادش خون همى بِفسُردْ در تن * كه بادش داشت طبعِ زهرِ قاتل
سَوادِ شب بوقت صبح بر من * همى گشت از بياض برف مُشكِل
هامش
( 1 ) - ممشوق : كشيده بالا
( 2 ) - حبايل : ريسمانها
( 3 ) - هويد : نمدزين
( 4 ) - كاهل : شانه