تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 592

مساهمون:

ص٥٩٢
ترا كامل همى ديدم بهر كار * و ليكن نيستى در عشق كامل حكيمان زمانه راست گفتند * كه جاهل گردد اندر عشق عاقِل نگارِ خويش را گفتم نگارا * نيَم من در فنون عشق جاهِل و ليكن اوستادان مُجَرَّب * چُنين گفتند در كُتْبِ اوايِل كه عاشق طعم وصل آنگاه داند * كه عاجز گردد از هجران عاجِل بدين زودى ندانستم كه ما را * سفر باشد بعاجل يا بآجِل و ليكن اتّفاقِ آسمانى * كند تدبيرهاى مرد باطِل غريب از ماه والاتر نباشد * كه روز و شب همى بُرَّد مَنازل چو برگشت از من آن مَعشوقِ مَمْشوق « 1 » * نهادم صابرى را سنگ بر دل نگه كردم بگِردِ كاروانگاه * بجاى خيمه و جاىِ رَواحل نه وحشى ديدم آنجا و نه انسى * نه راكب ديدم آنجا و نه راجل نَجيب خويش را ديدم بيك سو * چو ديوى دست و پا اندر سَلاسِل گشادم هردو زانوبندش از پاى * چو مرغى كِش گشايند از حبايل « 2 » برآوردم زِمامش تا بُناگُوش * فُروهِشتَم هُوَيدش « 3 » تا بكاهِل « 4 » نشستم از بَرش چون عَرش بِلقيس * بَجَست او چون يكى عفريت هايل همى راندم نجيب خويش چون باد * همى گفتم كه اللّهُمَّ سَهِّل چو مَسّاحى كه پيمايد زمين را * بپيمودم بپاى او مَراحل همىرفتم شتابان در بيابان * همى كردم بيك منزل دو منزل بيابانى چنان سخت و چنان سرد * كزو خارج نباشد هيچ داخل ز بادش خون همى بِفسُردْ در تن * كه بادش داشت طبعِ زهرِ قاتل سَوادِ شب بوقت صبح بر من * همى گشت از بياض برف مُشكِل
هامش
( 1 ) - ممشوق : كشيده بالا ( 2 ) - حبايل : ريسمانها ( 3 ) - هويد : نمدزين ( 4 ) - كاهل : شانه