تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
كنون شويش بمرد و گشت فرتوت * وز آن فرزند زادن شد سترون شبى چون چاه بيژن تنگ و تاريك * چو بيژن در ميان چاه او من همى برگشت گرد قطب جدّى * چو گرد بابزن مرغ مسمن بنات النعش گرد او همى گشت * چو اندر دست مرد چپ فلاخن دم عقرب بتابيد از سر كوه * چنان چون چشم شاهين از نشيمن يكى پلّه است اين منبر مجره * زده گردش نقط از آب روين نعايم « 1 » پيش او چون چار خاطب * به پيش چار خاطب چار موذن « 2 » مرا در زير ران اندر كميتى * كشنده نى و سركش نى و توسن عنان بر گردن سرخش فگنده * چو دو مار سيه بر شاخ چندن دمش چون تافته بند بريشم * سمش چون ز آهن و فولاد هاون همى راندم فرس را من بتقريب * چو انگشتان مرد ارغنون زن سر از البرز برزد قرص خورشيد * چو خون‌آلوده دزدى سر ز مكمن بكردار چراغ نيم مرده * كه هرساعت فزون گرددش روغن برآمد بادى از اقصاى بابل * هبوبش خاره درّ و باره‌افگن تو گفتى كز ستيغ كوه سيلى * فرودآرد همى احجار صد من ز روى باديه برخاست گردى * كه گيتى كرد همچون خزّاد كن چنان كز روى دريا بامدادان * بخار آب خيزد ماه بهمن برآمد زاغ رنگ و ماغ پيكر * يكى ميغ از ستيغ كوه قارن چنان چون صد هزاران خرمن تر * كه عمدا درزنى آتش بخرمن بجستى هرزمان ز آن ميغ برقى * كه كردى گيتى تاريك روشن چنان آهنگرى كز كورهء تنگ * بشب بيرون كشد رخشنده آهن خروشى بركشيدى تند تندر * كه موى مردمان كردى چو سوزن تو گفتى ناى رويين هرزمانى * به گوش اندر دميدى يك دميدن
هامش
( 1 ) - مراد چهار ستاره بنام نعام وارد است بر دو جانب مجره ( 2 ) - مراد نعام صادرست كه برابر نعام وارد قرار دارد . رجوع شود بتعليقات ديوان منوچهرى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 594 | ذبيح الله صفا