تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
برداشت تاج‌هاى همه تارك سمن * برداشت پنجه‌هاى همه ساعد چنار بستد عمامه‌هاى خز سبز ضيمران * بشكست حقه‌هاى زر و درّ ميوه‌دار در باغها نشاند گروه از پس گروه * در راغها كشيد قطار از پس قطار زين خواجگان پنبه‌قباى سپيدبند * زين زنگيان سرخ‌دهان سياه‌كار باد شمال چون ز زمستان چنين بديد * اندر تك ايستاد « 1 » چو جاسوس بىقرار نوروز را بگفت كه در خاندان ملك * از فرّ و زينت تو كه پيرار بود و پار بنگاه تو سپاه زمستان بغارتيد * هم گنج شايگانت و هم دُرّ شاهوار معشوقگانت را ، گل و گلنار و ياسمن ، * از دست ياره بربود از گوش گوشوار خنياگرانت ، فاخته و عندليب را ، * بشكست ناى در كف و تنبور در كنار نوروز ماه گفت بجان و سر امير * كز جان وى برآرم تا چند گه دمار گرد آورم سپاهى ديباى سبزپوش * زنجيرزلف و سروقد و سلسله‌عذار از ارغوان كمر كنم از ضيمران زره * از نارون پياده و از ناروان سوار قوس قزح كمان كنم ، از شاخ بيد تير * از برگ لاله رايت و از برق ذو الفقار از ابر پيل سازم و از باد پيلبان * وز بانگ رعد آينهء پيل « 2 » بيشمار نوروز پيش از آنكه سراپرده زد بدر * با لعبتان باغ و عروسان مرغزار اين جشن فرّخ سده را چون طلايگان * از پيش خويشتن بفرستاد كامكار گفتا برو بنزد زمستان بتاختن * صحرا همى نورد و بيابان همىگذار چون اندرو رسى بشب تيرهء سياه * زود آتشى بلند برافروز روزوار اين عزم جنبش و نيت من كه كرده‌ام * نزد شهنشه ملكان بر باسگدار « 3 » . . . گو اى گزيدهء ملك هفت آسمان * اى خسرو بزرگ و امير بزرگوار پنجاه روز ماند كه تا من چو بندگان * در مجلس تو آيم با گونه‌گون نثار با فال فرّح آيم و با دولت بزرگ * با فر خجسته طالع و فرخنده اختيار
هامش
( 1 ) - به ( اندر ) تك ايستادن : آغاز دويدن كردن ( 2 ) - آينهء پيل : يكى از آلات موسيقى رزمى كه آوايى مهيب داشت ( 3 ) - اسگدار : نامه برو چاپار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 590 | ذبيح الله صفا