تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 584

مساهمون:

ص٥٨٤
حاسدان بر من حسد كردند و من فردم چنين * داد مظلومان بده اى عزّ مير مؤمنين
بدين امر اشاره كرده و در همين قصيده از شاعرى شروانى سخن گفته است كه گويا در ديوان عرض سمتى داشت و منوچهرى را از راه حسادت ميآزرد و مسعود براى امتحان وى امر داد تا يكى از قصايد منوچهرى را جواب گويد و آن مرد از عهدهء اين كار برنيامد « 1 » . و يكى از علل حسادت حاسدان چنان كه در همان قصيده بدان اشارت رفته 2 است جوانى منوچهرى و مقام بلند او نزد مسعود بود ليكن منوچهرى جوانى را عيب خود و پيرى را دليل فضل و دانش نمىشمرد « 2 » . قصائد و مسمطاتى كه از منوچهرى در دست است بيشتر در مدح مسعود بن محمود است ليكن علاوه بر سلطان غزنوى چند تن از رجال درگاه او را نيز ستوده است و از آنجمله‌اند : ابو القاسم حسن عنصرى كه منوچهرى قصيدهء معروف خود را بمطلع ذيل :
اى نهاده بر ميان فرق جان خويشتن * جسم ما زنده بجان و جان تو زنده بتن
در مدح او سروده و او را در آن قصيده استاد خود خوانده است . على بن عبيد اللّه صادق معروف بعلى دايه سپهسالار سلطان مسعود كه قصيدهء
هامش
( 1 ) -من ترا از خويشتن در باب شعر و شاعرى * كمترين شاعر شناسم هذه حق اليقين مير فرمودت كه رو يك شعر او را كن جواب * بعد سالى و نكردى ، ننگ باشد بيش ازين گر مرا فرموده بودى خسرو بنده‌نواز * بهتر از ديوان شعرت پاسخى كردم متين ليكن اشعار ترا آن‌قدر و آن قيمت نبود * كش بفرمودى جواب اين خسرو شاعر گزين مال تو از شهريار شهر ياران گرد گشت * ورنه اندر رى تو سرگين چيديى از پارگين گر نباشد در چنين حاجت مزيدى مر ترا * عارضى بس باشدت بر لشكر مير متين هيچ سالى نيست كز دينار سيصد چارصد * از پى عرض حشم كمتر كنى در آستين و آنگهى گويى من از شاه جهان شاكر نيم * گرنه نيك آيد ازين شورخت را بر بند هين باز شروان رو بدانجايى كه دادندت همى * گوشت خوك مردهء يك ماهه و نان جوين( 2 ) -حاسدم گويد كه ما پيريم و تو برناترى * نيست با پيران بدانش مردم برنا قرين گر بپيرى دانش بدگوهران افزون شدى * روسيه‌تر نيستى هرروز ابليس لعين