چو بازيگر همى رفتند خم داده ميانك را * به حلق اندر يكى حلقه بتن عريان بدل بريان
نهاده دست چون كوران همه بر پشت يكديگر * عصاى يكدگر گشته نژند از تهمت عصيان . . . « 1 »
* *
ز بس خونها كه مىريزى بغَمزه * شمار كشتگان نايد بيادت
گر از خون ريختن شرمت نيايد * ز رنج غَمزه بارى شرم بادت
* *
ساقى بآبگينهء بغداد درفگند * ياقوترنگ بادهء خوشخوار مشكبو
گويى كه پيشِ عاشق معشوقِ مهربانش * بگريست و برفتاد برخساره اشك او
از دل برآوريد دَمِ سرد و آه گرم * بفشرد آب ديده و بگداخت رنگِ رو
* *
آن آتش كَز بلندىِ بالا * مر ابرِ بلند را كند روزَن
وز ابر چو سر برون زند نورش * چون ماه بر آسمان زند خرمَن
مانَد تنِ او ببسَّدين ابرى * زو قطرهچَكان چو زرّگون ارزَن
هرقطرهء زر كه زو جدا گردد * چون سيم فروفتد بپيرامن
باز از حركات چون بياسايد * از لاله ستانش بردَمَد سُوسن
* *
صُبحست و صبا مشكفشان مىگذرد * درياب كه از كوى فلان مىگذرد
برخيز چه خُسبى كه جهان مىگذرد * بويى بستان كه كاروان مىگذرد
* *
دل دوش هزار چارهسازى مىكرد * با وعدهء دوست عشقبازى مىكرد
تا بر كف پاى تو تواند ماليد * دل را همه شب ديده نمازى مىكرد
* *
هامش
( 1 ) - اين ابيات از ترجمان البلاغة ص 24 و 57 نقل شده و ازين قصيده بيش ازين بدست نيامده است