تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 575

مساهمون:

ص٥٧٥
بس اى ملك كه نه قرآن بمعجز آوردم * كه ذو الجلالش چندين جمال داد و جلال بس اى ملك كه نه گوگرد سرخ گشت سخن * نه كيميا كه ازو هيچكس نديد خيال بس اى ملك كه دگر جاى شعر شكر نماند * مرا بهر دو جهان در صحيفهء اعمال بس اى ملك كه من اندر تو آن همى شنوم * كه در مسيح شنيدم ز جملهء جهّال بس اى ملك كه دو دست ترا بگاه عطا * نه با زمانه قياس و نه بر گذشته مثال بس اى ملك كه جهان سر بسر حديث منست * ميان حاسد و ناحاسدم هميشه جدال بس اى ملك كه زمانه عيال نعمت تست * به من رهى چه رسد زين همه زمانه عيال بس اى ملك كه ترا صد هزار سال بقاست * قياس گير و بتقدير سال بخش اموال بس اى ملك كه عطايت بگنج و كان سنجند * ملوك را همه معيار باشد و مثقال بس اى ملك كه من از بس عطات سير شدم * نه ز آنكه نعمت بر من حرام گشت و و بال همى بترسم كز شاعرى ملال آرم * ملال مدح تو كفرست و جاودانه ضلال بس اى ملك كه ملوك از گزافه گرد كنند * بهر زمين و نترسد كس از حرام و حلال همه يكايك دينار و بدرهء تو و گنج * اسير روز مصافست و صيد روز قتال زهى ملك كه حلال اينچنين بود دينار * بتيغ پالده در خون خصم داده صقال بلاى بر همنانست و قهر قرمطيان * هلاك اهرمنانست و آفت دجّال ملوك را همه بگسستى از مديح طمع * ايا مظفّر فيروزبخت خوب‌خصال بدين بها كه تو يك بيت من خريدستى * سرير و ملك نخرّند و تاج و جاه و جمال بشعر ياد كند روزگار برمكيان * دقيقى آنگَه كآشفته شد برو احوال سحاق ابن براهيم را چه بهره رسيد * ز فضل برمك و آن شعر قافيه بردال بيك دو بيت ندانم چه داد فضل به دو * فسانه باك ندارد ز نامحال و محال مرا دو بيت بفرمود شهريار جهان * بر آن صنوبر عنبر عذار مشكين خال دو بدره زر بفرستاد و دو هزار درم * برغم حاسد و تيمار بدسگال و نكال چو آفتاب شدم در جهان گشاده‌زبان * بَدَل چو داد و بيت مرا دو بيت المال . . . هزار بود و هزار دگر ملك بفزود * ز يك غزل كه ز من خواست بر لطيف غزال اميد دارم كاين بار صد هزار تمام * به من فرستد بر تال فيل با فَيّال . . .