بس اى ملك كه نه قرآن بمعجز آوردم * كه ذو الجلالش چندين جمال داد و جلال
بس اى ملك كه نه گوگرد سرخ گشت سخن * نه كيميا كه ازو هيچكس نديد خيال
بس اى ملك كه دگر جاى شعر شكر نماند * مرا بهر دو جهان در صحيفهء اعمال
بس اى ملك كه من اندر تو آن همى شنوم * كه در مسيح شنيدم ز جملهء جهّال
بس اى ملك كه دو دست ترا بگاه عطا * نه با زمانه قياس و نه بر گذشته مثال
بس اى ملك كه جهان سر بسر حديث منست * ميان حاسد و ناحاسدم هميشه جدال
بس اى ملك كه زمانه عيال نعمت تست * به من رهى چه رسد زين همه زمانه عيال
بس اى ملك كه ترا صد هزار سال بقاست * قياس گير و بتقدير سال بخش اموال
بس اى ملك كه عطايت بگنج و كان سنجند * ملوك را همه معيار باشد و مثقال
بس اى ملك كه من از بس عطات سير شدم * نه ز آنكه نعمت بر من حرام گشت و و بال
همى بترسم كز شاعرى ملال آرم * ملال مدح تو كفرست و جاودانه ضلال
بس اى ملك كه ملوك از گزافه گرد كنند * بهر زمين و نترسد كس از حرام و حلال
همه يكايك دينار و بدرهء تو و گنج * اسير روز مصافست و صيد روز قتال
زهى ملك كه حلال اينچنين بود دينار * بتيغ پالده در خون خصم داده صقال
بلاى بر همنانست و قهر قرمطيان * هلاك اهرمنانست و آفت دجّال
ملوك را همه بگسستى از مديح طمع * ايا مظفّر فيروزبخت خوبخصال
بدين بها كه تو يك بيت من خريدستى * سرير و ملك نخرّند و تاج و جاه و جمال
بشعر ياد كند روزگار برمكيان * دقيقى آنگَه كآشفته شد برو احوال
سحاق ابن براهيم را چه بهره رسيد * ز فضل برمك و آن شعر قافيه بردال
بيك دو بيت ندانم چه داد فضل به دو * فسانه باك ندارد ز نامحال و محال
مرا دو بيت بفرمود شهريار جهان * بر آن صنوبر عنبر عذار مشكين خال
دو بدره زر بفرستاد و دو هزار درم * برغم حاسد و تيمار بدسگال و نكال
چو آفتاب شدم در جهان گشادهزبان * بَدَل چو داد و بيت مرا دو بيت المال . . .
هزار بود و هزار دگر ملك بفزود * ز يك غزل كه ز من خواست بر لطيف غزال
اميد دارم كاين بار صد هزار تمام * به من فرستد بر تال فيل با فَيّال . . .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 575
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥٧٥